تبليغاتX
هفت کجا آباد

هفت کجا آباد

ماه بالای سر آبادیست...

یا حق.

فكرشو بكن به چهره ي طرف نگاه كني و بفهمي اون لحظه چه احساسي داره ! معمولا افراد بريتانيايي عواطف خود را بروز نمي دهند . اما حالا و با تلاشهاي دانشمند دانشگاه كمبريج آنها مي توانند اين كار را بكنند . پروفسور پيتر رابينسون كامپيوتر ذهن خوان را توسعه داده كه مي تواند حركات صورت آنها را تحليل و واكنشها و احساساتشان را تفسير كند .

اين كامپيوتر كه با همكاري پژوهشگران در موسسه ي فناوري ماساچوست ايجاد شده براي دريافت حالات صورت مردم از يك دوربين استفاده مي كند و سپس فناوري تطابق الگوها را بكار مي گيرد تا عواطف آنها را شناسايي كند . كاربردهاي آتي اين كامپيوتر مي توانند بسيار جالب باشند . سازندگان اتومبيل ، خرده فروشان آنلاين و آموزگاران به فوايد تجاري آموزشي اين كامپيوتر علاقه دارند . البته برخي منتقدان فكر مي كند اين ايده به هيچ كاري نمي آيد . گري راسكين مدير اجرايي گروه Commercial Alert واقع در ايالات متحده كه روابط ميان جامعه ي مدني و تجارت ها را پيگيري مي كند مي گويد : خود اين فناوري موجب بالا گرفتن مسايل خصوصي مي شود چرا كه در اين راه ميزان زيادي اطلاعات فردي جمع مي شود . با اين وجود هنوز هم راه زيادي در پيش است . كامپيوتر هايي كه بتوانند كاملا عواطف درا درك كنند با واقعين فاصله ي زيادي دارند . اما رابينسون مطمئن است ماشين وي مي تواند به درستي گستره ي محدودي از احساسات انساني را مورد سنجش قرار دهد . ادعاي او اين است كه اين كامپيوتر هنگاه تحليل داده هاي مربوط به هنر پيشگان 85% درست عمل كرده است .

رابينسون به كاربردهاي علمي اين اختراع بسيار علاقه مند است . او براي تبديل كامپيوتر ذهن خوان از يك تجربه ي آزمايشگاهي به يك واقعيت پول ساز در حال همكاري است . به ويژه ، او با يكي از اتومبيل سازان ژاپني نيز صحبت كرده تا در ظرف 5 سال آينده از اين فناوري در مدل هاي آتي نيز بكار گرفته شود . اتومبيلي كه درون داشبورد خودروي خود يك دوربين داشته باشد خواهد توانست حالت عاطفي راننده را نشان دهد . براي نمونه اگر راننده خوابش ببرد اتومبيل براي بيدار كردن او صدا توليد مي كند . اين سيستم كه به ناوبري ماهواره اي اتومبيل متصل است مي تواند جهات را تشخيص دهد و خود را با احساسات شخص تطبيق دهد . رابينسون مي گويد :اين سيستم با بهبود امنيت راننده براي جلوگيري از تصادفات از توان بالقوه بر خوردار است . سازندگان اتومبيل به منظور بهبود تجربه ي جديد نيز علاقه دارند : هنگامي كه شما ناراحت هستيد مي تواند برايتان آهنگ شاد يا اگر مضطرب هستيد موسيقي آرامش بخش پخش كند .

راستش چندين نمونه ي ديگه هم از كاربردهاي اين سيستم خوندم . ولي الان خسته تر از اونم كه تايپ كنم . از اين حرفا گذشته ، اگه يه ماشين تونسته اين كار رو انجام بده پس من و تو هم مي تونيم !

---------------------------------------------------

راستي ! يه چيز ديگه ! اون قصه ي حالم بده همونطوري كه الكي شروع شد ، الكي هم تموم شد . ولي هنوز از فكر بانك زدن نزدم بيرون !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 21:56 توسط یه ستاره |


 

به كرم پيله شنيدم كه طعنه زد حلزون

كه كار كردن بي مزد عمر باختن است

 

پي هلاك خود اي بي خبر چه مي كوشي

هر آنچه ريشته اي عاقبت تو را كفن است

 

به دست جهل به بنياد خويش تيشه زدن

دو چشم بستن و در  چاه سرنگون شدن است

 

چو ما برو در و ديوار خانه محكم كن

مگرد ايمن و فارغ زمانه راهزن است

 

بگفت قدر كسي را نكاست سعي و عمل

خيال پرورش تن ز قدر كاستن است

 

به خدمت دگران دل چگونه خواهد داد

كسي كه همچو تو دايم به فكر خويشتن است

 

به روز مرگم اگر پيله گور گشت و كفن

به وقت زندگي ام خوابگاه و پيرهن است

 

مرا به خيره نخوانند كرم ابريشم

به هر بساط كه ابريشمي است كار من است

 

ز جان فشاني و خون خوردن قبيله ي ماست

پرند و  ديبه ي گلرنگ هر كه را به تن است

 

 

منطقيش اينه كه وقتي اين شعرو مي خوني بگي خب حق با كرم ابريشم بوده . منم تا چند روز پيش مثل تو فكر مي كردم .  اما حالا اصلا اينجوري فكر نمي كنم ! اين حسم موقتيه . مي دونم . اما وقتي هست دل و دماغ كار كردن رو ازم مي گيره . نمي دونم  چرا اما يه دو سه روزي مي شه كه اينجوري شدم . همه اش به اين فكر مي كنم كه سفيد بودن مگه فايده اي هم داره ؟! اين همه آدم كه همه خاكستري يا حتي سياهن دارن مثل سفيدا زندگي مي كنن به هيچ جاي اين دنيا هم بر نمي خوره ! واسه چي انقدر تلاش مي كنم سفيد باشم . البته به هزارو يك دليل نا نوشته ته دلم به حرفام مي خندم . خودمم اينايي كه مي گم قبول ندارم . تو هم زياد جدي نگير فقط سنگ صبور باش . گوش باش .

راستش هوس كردم بانك بزنم . اين واسم شده آرزو . حس دزد بانك بودن رو مي گم . بعدش كل نقدينگي كه از بانك خارج كردمو بر مي گردونما . برام فقط مهم اينه كه اين حسو تجربه كنم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 1:10 توسط یه ستاره |


یا حق.

این هنرمندا هم آدمای عجیبی هستند !

همانطور كه سعدي و حافظ و مولانا مظهر تفكر و ادبيات ايراني هستند شكسپير هم در تمدن انگلستان مقامي بس ارجمند دارد و امروز جملات و گفته هايش مثل ضرب المثل و كلمات قصار در صحبت هاي روزمره ي مردم انگلستان به چشم مي خورد بدون اينكه گوينده يا شنونده از منبع حقيقي آن آگاه باشد .

                                    شکسپیر

در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهكده اي نزديك شهر استراتفورد در ايالت واريك انگلستان زارعي موسوم به ريچارد زندگي مي كرد  . يكي از فرزندان او ، جان در حدود سال 1551 به شهر استراتفورد آمد و در آنجا به پوست فروشي مشغول شد و ماري اردن دختر يك كشاورز ثروتمند را به همسري برگزير كه در 26 آوريل 1564 پسري به دنيا آورد كه نامش را ويليام نهادند . ويليام اين پسر شوخ و شنگ به مدرسه رفت و كمي لاتين و يوناني فرا گرفت اما به خاطر ركود شغل پدرش ناچار شد براي امرار معاش مدرسه را ترك كند . بعضي مي گويند اول شاگرد قصاب شد ولي از همان اوان به قدري به ادبيات علاقه داشت كه معاصرين او نقل مي كنند در موقع كشتن گوساله ها خطابه مي گفت و شعر مي سرود !

هنگاميكه 18 ساله شد دل باخته ي دختري 25 ساله به نام آن هاثاوي از دهكده ي مجاور شد و با يكديگر ازدواج كردند و به زودي صاحب سه فرزند شدند و اين هنگام بود كه زندگي پر از حادثه ي شكسپير آغاز شد . وي به قدري تحت تاثير هنرپيشه هاي سيار قرار گرفت كه تنها به لندن رفت تا موفقيت كسب كند و بعدا زندگي مرفه تري براي خانواده اش فراهم نمايد .

پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه هاي مختلف رفت و در آنجا اغلب به حفاظت اسب مشتريان مشغول بود ولي كم كم به درون تماشاخانه راه يافت و به تصحيح نمايش نامه هاي ناتمام پرداخت و خود روي صحنه آمد و حتي وظايفي هم در پشت صحنه به او محول شد . وي كار خود را آنچنان بي نقص و با شوق انجام ميداد كه حسادت هم قطاران را بر مي انگيخت . در آن دوره هنر پيشگي و نمايشنامه نويسي حرفه ي محترم و محبوبي حساب نمي شد و طبقه ي متوسط كه تحت تاثير شديد تلقينات مذهبي قرار داشتند آن را مخالف شئون خود مي دانستند . تنها طبقه ي اعيان و ضعيف به نمايش علاقه نشان ميدادند .

در اين زمان شكسپير قطعات منظومي سرود كه باعث كسب شهرتش شد . وي در سال 1594 دو نمايشنامه ي كمدي در حضور ملكه اليزابت اول در قصر گرينيچ بازي كرد و در سال 1597 اولين كمدي خود را بخ نام  تلاش بيهوده ي عشق  در حضور ملكه نمايش داد . ملكه از آن پس شكسپير و گروهش را تحت حمايت خويش قرار داد . حتي بعد از فوت ملكه اليزابت تغييري در رويه ي دستگاه سلطنتي در مورد شكسپير صورت نگرفت . نمايشنامه هاي او در تماشاخانه ي  گلوب  كه در ساحل جنوبي رود تمز قرار داشت بازي مي شد . اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقه اي ساخته شده بود كه مسقف بود ولي خود صحنه از اطراف باز بود و تقريبا در وسط قرار داشت و به ساختمان دو طبقه اي منتهي مي گشت كه از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده مي شد .

شكسپير به زودي موفقيت مادي بدست آورد و سرانجام در مالكيت تماشاخانه سهيم شد . اين تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه ي  هنري هشتم  سوخت و سال بعد كه افتتاح شد شكسپير حضور نداشت چون او با  تمول سرشار  به شهر خويش بازگشته بود تا به استراحت بپردازد . در آوريل 1616 شكسپير چشم از جهان فروبست و گنجينه ي بي نظير ادبي خود را باري هم وطنان خود و تمام مردم دنيا به جاي گذاشت . آرامگاه او در كليساي شهر استراتفورد قرار دارد و خانه ي مسكوني او به همان وضع اوليه ي خود در همان شهر همواره زيارتگه دوست داران ادبيات و هنر بوده و هر سال در آن شهر جشني به ياد اين مرد شهير برپا مي گردد .

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 23:32 توسط یه ستاره |


 

به نام نامي خودش

سلام . من يه ستاره هستم از كهكشان بي نهايتي كه خدا خلق كرده . 18 سالمه حدوداً و اينكه رشته ام رياضيه و مي خونم واسه كنكور 86 . گرچه الان دانشجو بودم اگر كمتر بلند پروازي مي كردم و به حقم قانع بودم و لج بازي نمي كردم ! ولي خب ، من عادت كردم هميشه سخت ترين راه رو انتخاب كنم .

در مورد اينكه هفت كجا آباد كجاست و قراره چي توش ببيني هم بايد بگم كه : خداوند در 6 روز ( شش دوره ) همه ي كاينات رو خلق كرد و در روز هفتم انسان رو آفريد . من و تو رو !

هفت كجا آباد يعني همين جا ، سرزمين وجود من !

تعريف از خودم نباشه ، من از اين بلاگ نويسايي نيستم كه بعد از اينكه كلي وقت مي ذارن يه قالب قشنگ مي سازن و هر روز وب گردي مي كنن و همه جا آدرس مي ذارن و با هزار سيصد و چهار نفر سر مبادله ي لينك صحبت مي كنن ، آخرش مي بيني چي توشه ؟!  2 خط شعر هديه ميدن به مخاطبشون كه سعديا مرد نكونام نميرد هرگز كه چيه ؟!  دنيا ديگه مثل تو نداره ! يكي نيست بگه آخه برادر (!) تو كه اينجوري وبلاگ مي نويسي چرا انقدر اصرار داري كه كامنت هم واست بذارن ! من الان مي خوام كامنت بذارم واسه پست آخر فلان جا ، خب ، چي بگم ؟! بگم عجب شعري ؟! عجب قافيه رديفي ؟! بگم آخيييي ! دلت گرفته رفيق ؟! ( آخه دلگيري هم حدي داره ! ما هر وقت ميام اينجا همين بساطه ! )

من توي هفت كجا آباد از نا كجا آباد مي گم تا هر كجا آباد . راجع به هر موضوعی که لازم ببینم می نویسم. البته غالباً در محدوده ی علایقم. بخش فی الباب احوالات رو شما می تونید نخونید چون بخاطر خودم می نویسم توی این بخش. اما در سایر بخش ها مطالب مفیدی رو برای شما می ذارم. تصميم گرفتم كه ديگه مثل وبلاگ هاي قبلي خودمو محدود نكنم . با ما باش  ضرر نداره !

  

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:6 توسط یه ستاره |