تبليغاتX
هفت کجا آباد

هفت کجا آباد

ماه بالای سر آبادیست...

یا حق .

اصلا حوصله ی آپ کردن ندارم . تا اطلاع ثانوی . هر چی سعی کردم بنویسم از مثلث برمودا نشد . :(

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 15:23 توسط یه ستاره |


يا حق .

گفته بودم يه روز از مثلث برمودا مي حرفم . امروز همون روزه ( دونقطه پي ) !

 ناحيه اي در غرب اقيانوس اطلس ، نزديك جنوب شرقي سواحل ايالات متحده تشكيل يك مثلث را مي دهد . اين مثلت از برمودا در شمال شروع شده و تا جنوب فلوريدا وسعت يافته ، سپس به طرف مشرق كشيده مي شود . از ياهاما و پورتوريكو گذشته و تا حدود 40 درجه ي غربي ادامه ميابد و پس از آن دوباره به برمودا مي رسد . اين ناحيه داراي نيرويي مخرب و باودر نكردني در دنياي رازهاي غير قابل تفسير است .

                                                     مثلث برمودا

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 22:39 توسط یه ستاره |


يا حق .

يه مرضي هست به اسم آلزايمر كه معمولاً خود لغتش منو ياد پيري مي اندازه . واسه همين ازش مي ترسم . چون از پيري مي ترسم . بخاطر اينكه هر وقت آدم مسني رو مي بينم اولين چيزي كه به ذهنم مي رسه اينه كه آيا اين آدم الان كه به گذشته نگاه مي كنه از زندگيش راضيه ؟ يا نه ، تو اوج حسرته ؟ خب البته حسرت روزاي رفته هميشه هست چون كيفيت زندگي آدم بخاطر روح بي نهايت طلبي كه داره هيچ وقت اوني نخواهد بود كه خودش مي خواد . بازده وقتش هم هيچ وقت هيچ وقت 100% نمي شه ( اينو از خودم گفتم ، يعني من هيچ وقت تجربه ي بازده ي 100% نداشتم با اينكه خيلي تلاش كردم واسش ) .

اما وقتي آدم مسن مي شه خيلي مهمه كه احساس رضايت كنه . از پيري واسه همين مي ترسم ، واسه اينكه تضميني وجود نداره كه من اين رضايت رو داشته باشم . تضمينش خودم بايد باشم كه فكر نكنم هنوز بتونم روي خودم حساب باز كنم .

اين روزا همه اش احساس پيري مي كنم ، آخه آلزايمر گرفتم ( دو نقطه دي ) !!! كنترل تلوزيون يه دو روزي گم شده بود ، كل خونه رو زيرو رو كرديم پيدا نشد . بعد از دو روز توي يكي از جيباي شلوار شش جيب من پيدا شد ! ولي من اصلاً يادم نبود كي كنترل رو گذاشتم تو جيبم !!! مامانم يه بسته قرص استامينوفن خريده بود برام كه از سرماخوردگي كه حس مي كردم محتمله با خوردنش پيش گيري كنم . امروز مي شد 4 روز كه اين بسته قرص غيب شده بود . بعد مامانم چند ساعت توي فريزر پيداش كرد !!!!! ديروز مهمون داشتم . يكي از دوستام اومده بود پيشم . براش چايي ريختم ، شير سماور رو باز گذاشته بودم !!

شانس آوردم مامانم زود رفت يه سري به آشپزخونه زد وگرنه سيلاب راه مي افتاد !!! بالكل گيج مي زنم ، يعني خيلي بد رقم گيج مي زنم : (( . دقيقاً نمي دونم علتش چيه ، فكرم اين روزا خيلي مشغوله ، منتظر جواب تكميل ظرفيتم بعدشم اضطراب دارم يه كمي ، مي ترسم از اينكه قبول نشده باشم . بعدشم دو سه تا كار عقب مونده دارم كه خيلي سخته و جرات شروع كردنشونو ندارم . و ديگه اينكه يكي دوتا كار فكر نكرده انجام دادم ، همه اش به اونا فكر مي كنم ، نمي دونم درست بوده يا نه . خلاصه بهم ريخته ام حسابي .

آدم يا بايد كار فكر نكرده نكنه يا اگه كرد ديگه بهش فكر نكنه ( دونقطه قدر مطلق ) .

اين جمله ي آخري نكته ي روز بودا ! يعني سه ربع حرف زدم گفتم چه نتيجه اي بگيرم ؟! توي درياي اين يه چكه فكر غرق شدم اين از آب در اومد !

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 22:25 توسط یه ستاره |


يا حق .

1- خواب ديدن خوبه ؟ بده ؟ من خيلي خواب مي بينم ، هر حسي كه دلم بخواد داشته باشم رو توي خواب معمولاً مي بينم و درك مي كنم . هميشه دلم مي خواست بدونم سكته يعني چي . منظورم اينه كه وقتي كسي سكته مي كنه دچار چه حسي مي شه در اون لحظه . هم خواب سكته ي قلبي ديدم هم سكته مغزي ( دونقطه دي ) ! يا اينكه هميشه دلم مي خواست ببينم پرنده ها دنيا رو چه جوري مي بينن . خواب ديدم عين پرنده پرواز مي كنم ، يه جوري بود ، حس مي كردم ، همه ي دنيا زير پامه ! يا مثلاً كاربرد مثلثات رو زياد درك نكرده بودم ، خواب ديدم حجم يه كره ي ناقص رو با مثلثات بدست آوردم ! يه خواب باحال ديگه ام اينه : ديدم يه رشته كوه زحل و مشتري رو به هم وصل كرده ، بعد تازه ، زحل و مشتري توي خوابم گازي نبودن ، من رو هر دوشون قدم زدم آخه ( دو نقطه دي ) !

ديشب اصلاً خوابم نبرد ، تا ساعت 6 صبح بيدار بودم . ديگه ساعت 6 خوابيدم تا 11 ( دونقطه پي ) . توي اين چرت ناقص صبحگاهي خواب ديدم يه سياهچاله ي مركز كهكشان خودمون داره منو مي بلعه !!!!! سياهچاله مي دوني چيه ؟ يه جسم پر جرمه كه به دليل جرم زياد و چگالي بالاش تمايل به بلعيدن اجرام موجود اطرافش داره . ميگن مركز همه ي كهكشانها ابر سياهچاله هايي هستش كه باعث انسجام كهكشان مي شه . البته ديده نمي شن ، يعني اصلاًُ از اسمشون مشخصه سياهن و توي ماده ي تاريك محو . بذار اينجوري مثال بزنم : هري پاتر رو تصور كن كه روي يه مبل چرم نشسته در حاليكه توي اون شنلشه و ديده نمي شه . مبل چرم خب نرمه و بخاطر وزن هري دچار يه انحنايي مي شه ، يعني گود مي شه . سياهچاله ها همينجوري انحنا بوجود مي يارن توي فضا-زمان . حالا بگذريم .

داشتم خوابمو مي گفتم ( دو نقطه پي ) . خواب ديدم من مثل يكي از ستاره هاي كهكشان راه شيري دارم دور سياهچاله ي مركزش مي گردم كه يه دفعه حس مي كنم دارم كشيده مي شم به سمتش . توي خواب دوزاريم افتاد كه نبايد اينجوري باشه . با صداي بلند داشتم مي گفتم اگه قرار بود سياهچاله هاي مركز كهكشان ستاره هاشونو ببلعن كه اصلاً كهكشاني سالم و درست درمون و پا برجا نمي موند . از خواب پريدم از صداي خودم كه داشتم بلند بلند و البته ناواضح نطق مي كردم !! از صبح توي كف همين خوابم ! اصلاً بزرگ نشدم . خوابام عين بچه هاس !

 2-چند روز بيشتر نمونده كه من خاله بشم ( دو نقطه پي ) ! شايد 10 روز يا يه كمي بيشتر . خاله ها در قبال خواهرزاده هاشون مسئوليت دارن ؟؟ اين روزا همه اش به اين فكر مي كنم كه وقتي اميرعلي به دنيا بياد آيا منم مسئوليت خاصي دارم در مقابلش ؟؟ از طرفي پذيرفتن يه نقش جديد توي خانواده برام جذابه و از يه طرفم يه كم مي ترسم . آخه بلد نيستم خاله باشم . آهااااااااااااااي ! يكي كمكم كنه !!!!!

3-خدايا ! من در كلبه ي فقيرانه ي خود چيزي را دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري ، من چون تويي دارم و تو چون خود نداري ( امام سجاد (ع) ) اگه هر روز با صداي بلند لا اقل يك بار اين جمله رو نگم روزم شب نمي شه ! امروز گفتم يه جوري فريادش كنم كه خيلي ها بشنون ! همينجوري كه ديدي ( دو نقطه دي )

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 13:41 توسط یه ستاره |


يا حق .

 1- حالم بده ! سه هفته است كه زندگي ام شده پر از اشتباه . هر كاري مي كنم دو روز بعد مي فهمم اشتباه بوده . وقتي ام مي فهمم اشتباهه نمي تونم از فكرش بكشم بيرون . آخه مگه من چقدر بناست عمر كنم كه اين همه اشتباه مي كنم . به اين فكر مي كنم كه حالا من سه هفته اس توي نخ اشتباهام رفتم ، 18 سال زندگي چي ؟؟ غرق اشتباه و نادوني بدون اينكه خودم بفهمم . حالم بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . به يكي از دوستام گفتم تو وقتي يه اشتباه مي كني چي كار مي كني كه از فكرش بكشي بيرون ؟ حدس مي زني چي گفت ؟! گفت يه اشتباه ديگه مي كنم كه از فكر قبلي بكشم بيرون ! يه جورايي الان منم دارم ناخواسته همين كارو مي كنم . اشتباه پشت اشتباه . چرا اينجوري شدم من ؟

 2- فيلم باجه تلفن رو ديدي ؟؟ منم نديدم ولي فيلم نامه اش رو خوندم ، فيلنامه اش باحال تر از فيلمشه . فيلمنامه ي يه فيلم 80 دقيقه اي مي دوني چندتا سكانسه ؟! يك سكانس ! خيلي ام ماجراش جذابه . ولي آخرش آدم توقع داره ته ماجرا در بياد كه نمي ياد و يه جورايي به صفحه ي آخر سناريو ( يا دقيقه ي آخر فيلم ) كه مي رسي مي خوره تو ذوقت و احساس مي كني خواستن سر كارت بذارن . محصول 2003 بايد باشه اگه اشتباه نكنم . 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 21:25 توسط یه ستاره |


يا حق .

هنگام گلوله باران وحشيانه ي تولون ، ناپلئون جوان مثل يك ني در باد مي لرزيد . سربازي كه او را به اين حال ديد به هم قطارانش گفت : نگاهش كنيد ، دارد از ترس مي لرزد . ناپلئون پاسخ داد : بله مي ترسم اما به جنگيدن ادامه مي دهم . اگر نصف من مي ترسيديد مدت ها پيش فرار كرده بوديد . استاد مي گويد : ترس نشان ترسو بودن نيست . ترس مي گذارد در برابر موقعيت هاي زندگي شجاع و متين باشيم . كسي كه ترس را تجربه مي كند و با وجود اين ترس بي آنكه مرعوب شود به راه خود ادامه مي دهد شجاعت خود را ثابت مي كند . اما كسي كه به شرايط دشوار تن مي دهد بي آنكه خطر را به حساب بياورد تنها بي مسئوليتي خود را ثابت مي كند .

برگرفته از مكتوب اثر پائولو كوئليو


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:55 توسط یه ستاره |


یاحق .

توی دنیا بعضی جاها یه جوری هستن ، عجیب ؛ مثلا مثلث برمودا . از بچکی شاید از سن 8 یا 9 سالگی راجع به مثلث برمودا برام سوال پیش اومده بود . یه کمی هم راجع بهش تحقیق کردم اما خب مثل همه ی آدمای دنیا سر از کارش در نیاوردم . سر فرصت راجع به این موضوع مفصل می نویسم . الان می خوام راجع به یه جای عجیب دیگه حرف بزنم . دیوار ندبه !

       دیوار ندبه


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 22:9 توسط یه ستاره |


یا حق.

من موفقيتم را درك مي كنم و سعي دارم از شگفت انگيزترين پديده ي زندگي لذت ببرم : روابط انساني . در هيچ كشوري احساس بيگانگي نمي كنم و اين احساس بسيار دلپذيريست . مردم بسياري هستند كه از مرزهاي خود فرا مي روند تا به معنايي برتر دست يابند .

اين جملات رو از قول پائولو كوئليو پشت جلبه نسخه ي جيبي كتاب كيميا گر نوشتند . خيلي آدم جالبيه ! من وقتي باهاش آشنا شدم نسبتاً كوچيك بودم . شايد 13 سالم بود . اولين كتابي هم كه ازش خوندم همين كيمياگر بود . هنوز كه هنوزه كتابي به قشنگي كيمياگر نخوندم . اون موقع گرچه خيلي چيزاشو لمس نكرده بودم اما انقدر اين كتاب با فطرت آدمي سازگاره كه نفهميده از جمله اي نگذشتم .

امروز سرم فارغ بود . سراغ كتابخونه ي كوچيكم رفتم . در حال حاضر دارم يه كتاب الكترونيكي مي خونم كه خب وقتي كامپيوتر تركيده بهش دسترسي نداشتم . گشتم ببينم چيزي هست كه نخونده باشم . يكي پيدا كردم : فوايد گياه خواري از صادق هدايت . چون سبك و سياقش بيشتر از اينكه ادبي باشه علمي به نظرم اومده بود هنوز نخونده بودمش . چند صفحه ي اول كتاب رو خوندم . . . وااااااااااااااي نمي توني تصور كني چقدر حالم بد شد . اين كه چجوري گاو و گوسفندا رو مي كشن ، بوي خون ، پيشبند خوني ، ساتور بزرگ و . . . . خيلي بد بود . توي دلم از عصبانيت يه بد و بيراه نثار صادق هدايت كردم ( البته بعدش عذر خواهي كردم ازش ) . يه مرتبه ياد همين كيميا گر افتادم . اگه خود كتاب رو تا حالا نخوندي حتماً بخون كه نصف بر فناست اگه به اين توصيه عمل نكني . ا

ما من مي خوام پيشگفتار نويسنده رو اينجا بيارم . همون قسمتي كه اكثر ما بهش توجه نداريم . جالبه بخونش :

بايد بگويم كه كيمیاگر يك اثر نمادين است و متفاوت با خاطرات يك مغ كه اثري غير تخيلي است . 11 سال از زندگيم را صرف مطالعه ي كيميا گري كردم . همين تصور ساده ي استحاله ي فلزات به طلا يا كشف اكسير جواني براي آن كه يك راز آموز جادو را شيفته كند كافي بود . اعتراف مي كنم كه اكسير جواني بيشتر اغوايم مي كرد . پيش از درك و احساس به حضور خداوند تور اين كه روزي همه چيز پايان ميابد نوميد كننده بود . بدين ترتيت وقتي فهميدم مي توانم به مايعي دست پيدا كنم كه قادر است دوران هستي ام را سالها افزايش دهد ، تصميم گرفتم جسم و روحم را وقف يافتنش كنم .

آن دورا ن – آغاز دهه ي هفتاد – هم زمان با تحولات عظيم اجتماعي بود و هنوز كتابهايي در زمينه ي كيمياگري منتشر نشده بود . مانند يكي از شخصيت هاي كتاب ، اندك پولي را كه داشتم خرج كتابهاي كيميا گري خارجي كردم . در طول روز ، ساعت ها از وقتم را صرف مطالعه ي نماد شناسي پيچيده ي كيميا گري كردم . در ريودوژانيرو به جست و جوي دو سه نفر برخاستم كه به طور جدي به علم اعظم مي پرداختند اما آنها از پذيرفتنم سر باز زدند . همچنين با اشخاص متعدد ديگري نيز آشنا شدم كه خود را كيمياگر مي خواندند ، آزمايشگاه هايي داشتند و به من قول مي دادن در ازاي ثروت واقعي اين هنر را به من بياموزند .

امروز فهميدم كه هيچ كدام ازآن چه را كه به دانستنش وانمود مي كردند نمي دانسته اند . با وجود شيفتگي بسيارم ، هيچ كدام از تلاشهايم نتيجه ندادند . هيچ كدام از آن رويدادهايي كه كتاب هاي راهنماي كيميا گري با زبان پيچيده شان ادعا مي كردند ، رخ ندادند . با يك سلسله نماد هاي بي پايان از اژدها ، شير ، خورشيد ، ماه ، عطارد رو به رو بودم كه مدام احساس مي كردم در مسير اشتباهي هستم .

چون اين زبان نمادين ، ابهام عظيمي ايجاد مي كرد در سال 1972 ، ديگر از عدم پيشرفت خودم نا اميد شدم و خودم را در يك بي مسئوليتي عظيم رها كردم . در اين دوره ، وزارت آموزش ايالت ماتوگروسو ( يكي از ايالات برزيلي ) قراردادي با من بست تا در همان تئاتري كه كار مي كردم درس هم بدهم . تصميم گرفتم در آزمايشگاه هاي تئاترم ، شاگردانم را موضوع كتيبه ي زمرد قرار بدهم . اين شيوه ، همراه با چند مورد پيش رويم در نواحي مكتوم جادو ، باعث شد سال بعد بتوانم با جسم و روحم معناي حقيقي ضرب المثل : ازتو حركت از خدا بركت ، رو در يابم . تمام زندگي ام زير و رو شد .

شش سال بعدي زندگي ام را به دور از هر آن چه به نظر اين دوره ي تبعيد روحاني ، مسايل مهم بسياري را آموختم : اين كه تنها هنگامي حقيقتي را مي پذيريم كه نخست در ژرفاي روحمان انكارش كرده باشيم . كه نبايد از سرنوشت خود بگريزيم و اين كه دست خداوند علي رغمي سخت گيريش بي نهايت سخاوت مند است .

سال 1981 با فرقه ي ram و استادم آشنا شدم كه بنا بود دوباره به مسيري كه برايم تعيين شده بود ، راه نمايي ام كند . و هم زمان با آن كه مرا با آموزه هايش تربيت مي كرد ، خودم هم دوباره به مطالعه ي كيمياگري روي آوردم .

يك شب ، پس از يك جلسه ي خسته كننده ي تله پاتي ، نشسته بوديم و صحبت مي كرديم . پرسيدم چرا زبان كيمياگران اين قدر مبهم و پيچيده است . استادم گفت : سه دسته كيمياگر هست . كساني كه مبهم مي گويند چون نمي دانند چه مي گويند . آناني كه مبهم مي گويند چون مي دانند چه مي گويند ، اما مي دانند كه زبان كيميا گري ، زباني است كه با دل و نه با عقل سخن مي گويد . كيميا گري زباني است كه با دل و نه با عقل سخن مي گويد . پرسيدم : دسته ي سوم كدام است ؟ - كساني كه هرگز در باره ي كيمياگري سخن نمي گويند اما در طول زندگي خود موفق مي شوند حجر كريمه را كشف كنند . و بدين ترتيب استادم كه از دسته ي سوم بود تصميم گرفت در مورد كيميا گري به من درس بدهد .

دريافتم كه آن زبان نمادين كه آن اندازه آشفته و سرگردانم كرده بود ، يگانه شيوه ي دست يابي به روح جهان ، و ي يا آن گونه كه يونگ مي گويد نا هشيار جمعي است . در يافتم كه افسانه ي شخصي ام و نشانه هاي خدا حقايقي بوده اند كه منطق ذهني من به خاطر سادگي شان از پذيرش آن ها سر باز مي زده است . فهميدم دست يافتن به اكسير اعظم نه فقط از عده اي اندك ، كه از تمام مردم دنيا ساخته است . و روشن است اكسير اعظم همواره به شكل يك سنگ تخم مرغي شكل و يا يك تنگ پر از مايع ديده نمي شود . بلكه همه ي ما مي توانيم – بدون هيچ سايه اي از ترديد – در روح جهان غوطه ور مي شويم .

به همين دليل ، كتاب كيمياگر نيز در يك متن نمادين است . در طي صفحه هاي كتاب ، جداي از هدف انتقال آن چه در اين زمينه آموخته ام كوشيده ام با نويسندگان بزرگي كه توانستند به زبان كيهاني دست يابند ، تجديد ميثاق كنم : از ميان آن ها مي توانم همينگوي ، بليك ، بورخس ( كه او نيز از داستاني ايراني براي يكي از قصه هايش استفاده كرده است ) و مالباتاهان را نام ببرم . براي تكميل اين پيش گفتار طولاني و نشان دادن منظور استادم از سومين دسته ي كيميا گران بد نيست به داستاني اشاره كنم كه خودش در آزمايشگاهش برايم تعريف كرد :

بانوي مقدس تصميم گرفت به همراه عيساي كوچك در آغوشش براي بازديد از صومعه اي به روي زمين فرود آيد . كشيش ها كه مفتخر شده بودند صف عظيمي تشكيل دادند و يكي يكي به پيشگاه مادر مقدس مي آمدند تا سر سپردگي شان را ابراز كنند . يك اشعار زيبا مي خواند ، ديگري كتاب مقدس را از بر مي خواند ، يكي ديگر نام تمامي قديسان را بر زبان مي آورد و به همين ترتيب ، راهبي پس از راهب ديگر با بانوي ما و عيساي كوچك بيعت مي كردند . در انتهاي صف راهبي ايستاده بود كه از پست ترين رده ي راهبان صومعه بود و هرگز متون خردمندانه ي آن دوران را نياموخته بود . والدينش مردمي ساده بودند كه در سيركي قديمي كار مي كردند و به او فقط انداختن توپ و چند تردستي آموخته بودند . وقتي نوبت به او رسيد كشيش هاي ديگر مي خواستند مانعش شوند . چون آن شعبده باز پير هيچ چيز مهمي براي گفتن نداشت و ممكن بود تصوير صومعه را در نظر بانوي مقدس مخدوش كند . با اين حال اين راهب نيز از ته دل مايل بود از سوي خودش چيزي به عيسا و مادر مقدس تقديم كند . همان طور كه نگاه هاي سرزنش بار برادران روحاني را بر خور احساس مي كرد چند پرتقال از جيبش بيرون آورد و شروع به بالا پايين انداختن آنها كرد و با آنها تردستي هايي انجام داد . تنها كاري كه بلد بود . تنها در اين لحظه بود كه عيساي كوچك خنديد و در آغوش بانوي ما شروع به دست زدن كرد . و به خاطر او بود كه مادر مقدس بازوانش را گشود و اجازه داد كودك را لحظه اي در آغوش بگيرد .

 

بدون ذره اي تصرف و تلخيص ( دو نقطه دي )

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 22:18 توسط یه ستاره |


یا حق.

نمي دونم شما تا به حال دعاي وداع ماه رمضون رو خوندين يا نه . دعاي 45 صحيفه ي سجاديه است . من معمولا اگر از ترجمه ي دعايي زياد سر در نيارم فارسي اش رو مي خونم . اين دعا هم از اوناس كه آدم سالي يه بار سراغش مي ره و زياد از عباراتش سر در نمي ياره ( خودمو مي گم ) . من امروز به خاطر مريضي شديدي كه داشتم روزه نگرفتم يعني قرص اينا بايد مي خوردم . نمي دونم اين ويروسا هنوز پاييز نيومده چرا گير دادن به من !! اصلا حوصله ي كلاس رفتن هم نداشتم اما از سر ناچاري راهي شدم . استاد هندسه مي گفت فردا عيده . سر كلاس زياد حرفشو جدي نگرفتم تا تموم شدن كلاس . توي راه برگشتن به خونه ساعت 18:30 اينطورا يهو به خودم اومدم ديدم شب شده .

اين كه فردا عيد باشه و من آخرين لحظات آخرين روز ماه رحمت رو از دست داده باشم فكر وحشتناكي بود . اومدم خونه . داداش كوچيكه همه اش مي گفت كاش فردا عيد باشه حوصله ي مدرسه ندارم . پسردايي ام مي گفت امتحان علوم داره و از خداشه فردا تعطيل شه . پدرم هم رو حساب معنوياتي كه من زياد ازش سر در نمي يارم واسه اومدن عيد فطر خيلي ذوق داشت .

اما من دوست نداشتم عيد باشه . از خدام بود عيد نباشه . چون مي خواستم توي لحظات آخر يه حرفايي به خدا بزنم كه . . . از دستم رفت . يه سرو صداهايي توي آسمون شد . خواهرم فكر كرد اسلحه بازيه !! ولي من گفتم فكر كنم عيد شده . تلوزيون رو روشن گردم . بله ! عيد بود .

چقدر گريه كردم امشب . همه اش به اين فكر مي كردم كه آيا اونطور كه بايد آدم شدم ؟؟ نه . نشدم . اشكم واسه همين جاري بود . واسه ي اينكه احساس مي كردم از اين سي روز درست استفاده نكردم . خدا كنه تو مثل من اين حس رو نداشته باشي .

راستي عيدت مبارك ! حالا يه كوچولو از ترجمه ي دعاي 45 صحيفه رو هم واست مي ذارم . ببينيد امام سجاد (ع) ماه رمضان رو چجوري مي خونه :

سلام بر تو اي بزرگترين ماه خدا ، سلام بر تو اي عيد عاشقان حق ، سلام بر تو اي كريمترين همنشين از ميان اوقات و اي بهترين ماه در روزها و ساعات ، سلام بر او اي ماهي كه در طي تو برآورده شدن آمال نزديك گشته و اعمال در آن فراوان است . سلام بر تو اي همنفسي كه قدر و منزلتت بزرگ و فقدانت بسيار دردناك است و اي مايه ي اميدي كه دوريت رنج آور است ، سلام بر تو اي همدمي كه چون رو كني ما را مونس شاد كننده اي و چون سپري شوي وحشت آور و دردناكي ، سلام بر تو اي همسايه اي كه دلها نزد تو نرم شود و گناخان در تو نقصان گرفت ، سلام بر تو اي ياوري كه ما را در مبارزه با شيطان ياري دادي و اي مصاحبي كه راه هاي احسان را هموار و آساان ساختي . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:2 توسط یه ستاره |


يا حق.

اين مدتي كه نبودم خيلي درگير بودم . از شما چه پنهون داشتم براي گرفتن يه تصميم مهم فكر مي كردم . آدما وقتي واقعا به چيزي فكر مي كنن هر كدوم يه شكلي مي شن . دقت كردي ؟! من خودم وقتي زياد فكر مي كنم به جاي اين كه شبيه آدم متفكرا بشم شبيه اين گيج و منگا مي شم . اصلا انگار تو اين دنيا نيستم !! واسه همين اين جور موقع ها همه مي فهمن مي خوام تصميم بگيرم . آخه خب تصميم گرفتن خيلي مهمه ديگه . وضعيت امروز من نتيجه ي تصميماي ديروزمه و اوضاع فردام بسته به تصميماي الانم ( قولي از آنتوني رابينز )

اما حرفاي الان :

1- اين بازي پرسپوليس سايپا رو ديدين چه نا مردي بود !؟ من يه چند وقتي از فوتبال فاصله گرفتم . يعني ناخواسته وارد بازي پيچيده ي زندگي شدم و ديگه زياد وقت واسه فوتبال ديدن و روزنامه ورزشي خوندن ندارم . خيلي اتفاقي مجذوب تموشاي اين بازي شدم . ولي حكمتشم فهميدما . حكمت همين فوتبال ديدنو مي گم . نيست چند وقت بود سوال واسم پيش اومده بود كه خدا چجوري دست حق رو مي گيره ، واسه اون خدا برنامه ام رو رديف كرد كه نشونم بده يه چشمه . داور كه به قول معروف بازي تو مشتش بود قسم خورده بود پرسپولس رو اوت كنه . علي دايي هم كه كاپيتان و مربي و . . . همچين واسه جفت گلايي كه به تيم قديميش زد ذوق مي كرد و با حرص فرياد مي كشيد كه انگار دروازه ي برزيل رو باز كرده ( ما كه فهميديم قصه ي كري خوندن بود ) خوبه يكي اش پنالتي بود . اما دست خدا كجا بود ؟؟ اونجا كه اگر چه داور را به را به نفع مي گرفت و يه پنالتي الكي هم واسه سايپا دست و پا كرد به طرز افتضاحي استاد دايي يه پنالتي رو پر داد !!! اگه بازي رو ديده باشين گل دوم هم كه پرسپوليس به ثمر رسوند تو اون لحظات آخر حرف توش بود . همه چيز دست به دست هم داده بود كه پرسپوليس ببازه اما نشد . ني دونم ! شاهتم مخسره بياد به نظرت اما من واقعا حس كردم خدا با قرمزا بود بي تعسب ( تعصب )

2- سريال هاي ماه رمضون امسال رو دنبال كردين ؟؟ جسارتا اين بوي خوش زندگي كه اصلا ارزش مصرف كردن برق و نداره . اين سريال شبكه دو هم چيه اسمش . . . يادم نيس . . . خيلي افكت هاي ضعيفي داره كه هيچ . ديالوگهاي همه شبيه هم ديگه است و خيلي هم كليشه ايه هيچ ، نمي دونم اين استاد واسه چي راه به راه مياد با فرهاد صحبت كنه و يه خط شعر بخونه و يه سري حرفي كه اصلا آدم ازش سر در نمياره بگه . اين اومدناي استاد اصلا قشنگ نيست . حالا از حق نذگريم اين زيرزمين گرچه گره هاي گاهاً بي موقعي مي افته تو سير قصه اش ولي واقعا عام پسنده .

ببخشيد mp3 حرف ميزنم . قرار نيست همه ي اينا رو نقد كنم فقط يه دو كلمه مي خوام از صاحبدلان بگم .

 

                               نمایی از صاحبدلان

معمولاً كارگردانايي كه عمده ي كارشون واسه تلوزيونه بعد از پخش يه اثر موفق همه اش به اين فكر مي كنن كه به سرعت يه كار ديگه بفرستن رو آنتن كه بتركونه و يه وقت كسي نگه موفقيت كارشون شانسي بوده (!) بعد از وفا بي تابانه منتظر اثر بعدي محمد حسين لطيفي بودم . مطمئن بودم كار قشنگي خواهد بود . امروز كه يه 28 يا 29 قسمتي رو ديدم الحق و الانصاف بايد بگم آقاي لطيفي دست مريزاد ! خيلي چيزا در صاحبدلان نمره ي 100 ميگيره به نظر من . از جمله تصوير برداري و نور پردازي و موسيقي . مي گن موسيقي خوب اونيه كه وقتي روي متن تصوير پخش مي شه شنيده نشه . من مي گم نه فقط موسيقي ، كه كار نور يه فيلم يا سريال هم همينه . نور پردازي نبايد حس بشه فقط بايد حس بده . صحنه هاي التهاب رو اگه با چشم نقادانه نگاه كنيد متوجه مي شيد كه چرا مي گم كار نور 100 شده ! كارن همايون فر هم كه همه مي دونيم اين كاره ست . بچه تر كه بودم ، حدود 6 سال پيش يا يه كم اين ور اون ور ، يادمه خيلي تحت تاثير موسيقي پليس جوان سيروس مقدم قرار گرفته بودم . گرچه فيلمنامه اش آبكي بود ولي عوامل ديگه اي مثل بازي مريلا زارعي و شهاب حسيني و فرهاد اصلاني يا همين موسيقي باعث شده بود من اين مجموعه رو دنبال كنم . برگردم به صاحبدلان : چيزي كه خيلي خيلي خيلي خيلي نظر من رو توي اين سريال جلب كرده و وقتي مي خوام ازش بگم سكوت مي كنم – چون نمي تونم درست درمون از قشنگياش بگم – فيلمنامه ي صاحبدلان ( يا همون ساده دلان كه از اول قرار بود اسم سريال هم باشه ) هستش . درسته كه خيلي ها مي گن سبك ديالوگ ها اصلا با آدماي قصه جور در نمي ياد اما من مي گم اگه قرار بود اين آدما جور ديگه اي حرف بزنن ، مثلا ساده تر ، عمراً قصه تاثير گذار مي شد . حتي شرط مي بندم خود شمايي كه الان اينو مي گيد در اون صورت هم خرده مي گرفتين كه آقا چرا قصه ي به اين قشنگي رو انقدر ضعيف نوشته . روي كلمه به كلمه ي ديالوگ ها فكر شده . روي تك تك كلمات و جملات عادي كه ازش گذشتيم به سادگي ، به خدا فكر شده بود . مثلاً يه سكانسي بود كه رامين با جليل توي ماشين نشسته بودن . موبايل رامين زنگ مي خوره ، رامين reject مي كنه . جليل مي پرسه كيه ؟ رامين مي گه گوشي اش رو گاهي به يه دوست قرض مي ده ولي فراموش كرده بود نگه به كسي شماره نده . اون موقع من و همه ي شما فكر كرديم دروغ گفت . سيد خليل پشت خط بود ولي رامين اينجوري گفت كه مسئله اي پيش نياد . اما رامين راست گفته بود . ظرافت قضيه اينجاست كه وقتي ما مي فهميم superman ماجرا همين رامين هست ، نبايد اونو اهل دروغ و يك سري ديگه از گناها شناخته باشيم . و همينطور هم شد . اميدوارم منظورمو رسونده باشم ! استفاده ي بكر از قصص قرآني هم كه ديگه گفتن نداره . حضرت موسي ، حضرت يونس ، حضرت يوسف ، حضرت يعقوب ، هابيل و قابيل و حضرت نوح . انقدر قشنگ اينا رو توي سير خطي داستان جا داده بودن كه با يه چكه فكر كردن آدم رو واقعاً غرق مي كرد در آيات خاصي كه تلاوت مي شد . اوايل من فكر مي كردم قراره بر مبناي سوره ي طه و داستان موسي (ع) فقط كار بشه . اما بعد كم كم ديدم نه ! البته اصل ماجرا همين جنگ موسويه با فرعون قوم و خويش ! حرف خيلي زياده راجع به اين موضوع . اما من خسته ام.

حق نگهدار.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:6 توسط یه ستاره |