يا حق. زياد بلد نيستم مثل آدميزاد حرف بزنم. هيچ وقت نبودم. نه اندازه ي هابيل خوبم و حرف گوش و نه اندازه ي قابيل بد و شرور. آدميزاد ميشه همين دو تا ديگه، نه؟! اولش سال نو شروع شد و من آرزو كردم كاش كوچكتر مي بودم. كاش پارسال بود. اصلاً چند سال پيش بود. چون اونوقت ها توي دلم شوري بود براي سال نو كه امسال نبود. اون سالها، قبل از اينكه 18 ساله بشم، نوروز با هيجان خاصي برنامه ي بلند مدتي براي سال جاري تدوين مي كردم و بعد خردش مي كردم توي برنامه هاي ميان مدت و كوتاه مدت. از بچگي توي اين يه كار استعداد داشتم. بايد اين تعداد كتاب رو بخونم، از كار با فلان نرم افزار سر در بيارم، فلان تعداد شعر از بر كنم، فلان چيز رو بخرم، فلان فيلم ها رو ببينم و فلان تعدادشو نقد كنم – كه به قول معروف دستم راه بيفته – و ... . تنها چيزي كه هيچ وقت برنامه خور نبود همين نوشتن بود البته. چون گاهي حسش بود و گاهي نه. اما امسال اولش كه سال نو شروع شد من هيچ برنامه اي ننوشتم. اصلاً به برنامه ريزي فكر هم نكردم. اين نشونه ي بزرگ شدنه گويا. هرچي بزرگتر مي شي، مشغله ات بيشتر مي شه و كم كم انقدر غرقي تو دنياي دغدغه هات كه از خيلي از چيزايي كه دوستشون داري دور و دورتر مي شي؛ بهتره بگم خودت، خودتو دور مي كني از آرمان هات؛ خودم، خودم رو دور مي كنم ... . بعدش خوندم و خوندم و خوندم و خوندم ... انقدر خوندم تا اينكه "من او" ي "رضا اميرخاني" قبل از پايان تعطيلات تمام شد. و من چقدر لذت بردم اين 8 روز، و چقدر زندگي كردم توي كتاب و دلم نمي آمد تمومش كنم و چقدر قلم فرسايي كردم براي نوشتن نقدش تا روي وبلاگ بذارم و چقدر مي ترسيدم از اين كار و نقد من كجا و قلم او كجا و عاقبت هم نگذاشتم... . بعدش داشتم مي مردم از حيرت كه چرا دو روز پشت سر هم خدا يك حرف به من زد و يك صفحه از قرآن پيش چشمام باز شد. باز چقدر مي ترسيدم از اينكه نكنه دو روزم مثل هم شده باشه و نشستم و تفسير نمونه رو باز كردم و خوندم و خوندم و خوندم و نوشتم براي گذاشتن توي وبلاگ اون چيزي رو كه دستگيرم شده بود از اون آيات. اما چقدر مي ترسيدم از اينكه اصلاً درست حرف خدا رو مكتوب كردم كه بذارم حتي يك نفر ديگه بخونه؟ و باز من مغلوب ترسم شدم. بعدش سر كلاس مباني مديريت نشسته بودم و دلم مي خواست شش دانگ حواسم رو بدم به حرفهاي استاد اما نمي شد؛ چون وقتي معتقد باشي كسي كه امروز در جايگاه استاد تو قرار داره آدم باسوادي نيست هر قدر هم خودتو بكشي كه كلاس برات جذاب باشه نمي شه. من سمت راست كلاس نشسته بودم و اون طرف، سمت چپ، هواپيمايي از جلوي نظرم عبور كرد. هواپيمايي كه چندتا چراغ روشن روي بدنه اش توي اون غروب بهاري آدم رو... آدم رو كه نه، من رو ياد مهندسي هوافضاي اميركبير مي انداخت و روياهام و ... اي خدا، چرا الان؟ چرا الان كه سر كلاس مديريت نشستم بايد اين هواپيما درست از خطي حركت كنه كه جلوي چشم منه؟ ياد گرفتم حرفاتو بفهمم، حرفاي كيهان رو بفهمم و بخاطر همين كلاس رو ترك مي كنم. توي حياط دانشكده، روي نيمكت، فكرهاي درهم و برهم، يك عالمه بن بست و يك عالمه راه، درست مثل مازي كه موشها و آدمهاي "چه كسي پنير مرا جابجا كرد؟" توي اون زندگي مي كردند و ... طلوع سياره ي زهره! فقط همين يكي رو كم داشتم! خدايا من كي هستم؟ الان كجام؟ كجا بايد مي بودم؟ و به قول شكسپير "اگر خواسته باشي بر بخت شوريده ام بگريي، چشم هاي مرا وام بگير." و ياد نوشته هام مي افتم و بيشتر از اون ياد يكه سوار دنياي نمايشنامه و غزل قرن شانزده همه ي اروپا، شكسپير، و "شاه لير" و "اتللو" و "مكبث" و سه گانه ي "آنتوني و كلئوپاترا" و "رومئو و ژوليت" و "ترايلوس و كرسيدا" و ... و همه ي اينها هياهوي بسيار است براي هيچ! بعدش من ماندم و فكر و فكر و فكر و برنامه و كاغذ هاي سياه شده ي مچاله و كيسه ي زباله هاي بازيافتي آقاي شهردار و بالاخره چند خط به درد بخور و درست و حسابي و خدايا شكر! چقدر انگيزه دارم حالا! يك چيزي هست كه بهش مي گويند هوش هيجاني يا به قول بچه خارجي ها EQ ؛ اين EQ هميشه توي زندگي ام مثل معجزه عمل كرده و حالا هم. بعدش وقتي داشتم به خودم لطمه مي زدم(!) تا بلكه چند خط از اين كتاب معارف اسلامي توي كله ام بنشيند، يك زير نويس ديدم كه حالم رو از هرچي كتاب درسي تاليف شده پيرامون اسلام است بهم زد: " ... پاره اي از اين ويژگي ها عبارتند از: اومانيسم(انسان مداري)، اصالت دادن به عقلانيت ابزاري، تجربه گرايي، سكولاريسم، فناوري نوين." حالا مي فهمم چرا همه ي دانش آموزان و دانشجويان هميشه با اين چند واحد اندك مباحث اسلامي مشكل دارند و اگر به خودشان باشد حاضرند 40 واحد اختصاصي پاس كنند اما 4 واحد مباني نظري اسلام و انديشه اسلامي و ... پاس نكنند. مولف ويژگي هاي تمدن جديد در غرب را به بدترين شكل ممكن توي زيرنويس كنار هم چيده كه محصل از پس حفظ كردنش بر نياد و بهتر بگم، اصلاً نفهمه اين ويژگي ها چي هستند. اولي رو هم ترجمه ي روان كرده و هم اصل لغت رو آورده؛ دومي رو به فارسي غير روان ترجمه كرده، يعني ism را جدا ترجمه كرده و rational را جدا، كه حاصلش يك عبارت طولاني شده، سومي را به فارسي روان ترجمه كرده، در چهارمي اصل لغت را آورده و در پنجمي باز فارسي روان آورده!! آقاي x هدفت واقعاً چي بوده؟! نمي تونستي همه ي اينها رو با نگارش همانند بياري كه محصل راحت اينا رو حفض (همون حفظ!) كنه و اصلاً بفهمه منظورت از اين دو خط چي بوده؟! اگر همه رو يك شكل، "ism..." يا "... مداري( گرايي)" يا "اعتقاد به اصالت ..." مي نوشتي، كسي كه اطلاعاتش كمه و نمي دونه كه خودش مي تونه همه ي اين لغت ها رو براي خودش يكدست كنه و بخونه هم، سر در مي آورد از حرفت! بعضي ها اينجوريند ديگه، فكر مي كنن هرچي سخت تر حرف بزنند يا بنويسند، طوري كه خيلي ها سر در نيارن، يعني بيشتر حاليشونه و يه سر و گردن بلندتر از بقيه ي سخندانان و نويسندگان هستند!!! بعدش توي تلوزيون يك مجري كه خيلي هم ادعا داره سواد اجراش كامله بدترين گاف ممكن رو داد: " آيا چگونه مي شود بستر مناسبي رو فراهم كرد براي آوردن پول نفت توي سفره هاي مردم؟" اين "آيا" درست قبل "چگونه" يعني آخر غلط حرف زدن! حتي يك كودك سوم دبستاني هم اين طوري حرف نمي زنه! دوتا كلمه ي پرسشي پشت سرهم، اون هم اين شكلي؟! اگر من و شما بگيم خيلي عيبي بر ما نيست؛ يعني هست، ولي در هر صورت اندازه ي اين آقاي مجري خبط نكرديم! خدايا دور و بر من چه خبره؟! بعدش چقدر چسبيد تماشاي "خون بازي" و اين بار هم كلي نوشتم، نوشتم و نوشتم و نوشتم ولي باز جرات نكردم نشون دوست منتقدم بدم تا او نقد منو نقد كنه، و جرات نكردم بذارمش روي وب هم. فكر نكنم توي زندگيم هيچ وقت اينقدر ترسو شده باشم! بعدش روز نجوم و تماشاي اين همه شور منجمان آماتور و فرصتي كه باز دست داد تا براي همگاني كردن نجوم تلاش كنيم و چند تا ستاره رو توي آسمان سوا كنيم و اسمش رو كه پدرانمون گذاشتند "دب اكبر" فرياد بزنيم و بالا و پايين بپريم و ذوق زده بشيم كه توي آسمان تهران، درست در روز نجوم، دب اكبر اينقدر خوب ظاهر مي شه و عشق و عشق و عشق. بعدش نمايشگاه كتاب و ميعادگاه انديشه ورزان و به من چه اصلاً كه چطوري برگزار شد و بهتر شد توي مصلا يا بدتر شد؛ به من اشعار "فاضل نظري" مربوطه و جنون آشكار واژه هاش؛ و به من "استخوان خوك و دستهاي جذامي" "مستور" مربوطه كه يا بود و من نديدمش جزء كتابها و يا ديگه طي يك سال گذشته تجديد چاپ نشده؛ و به من دنياي انديشه هاي پاك و بي نظير "اميرخاني" مربوطه در "ناصر ارمني" و "ارميا" و خدايا شكرت كه دوتا كتاب از اين بشر توي دست و بال من گذاشتي؛ و به من "تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم" "اخوان ثالث" مربوطه كه نداشتمش و حالا دارم، و تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم! و به من ترجمه ي جديد نمايشنامه هاي "مارگريت دوراس" و "ژان لوك لاگارس" و "آنتونيو بوئرو بايخو" مربوطه و اينقدر قشنگ ترجمه شده اند كه بايد گفت دست مريزاد! بعدش هم يادتون نره فردا شب نظاره گر افق غربي باشيد! اختفاي دىدنيه زحل توسط ماهه(دو نقطه دي)
و بعدتر هم: هنوز زنده ام و زنده بودنم خاريست به چشم تنگي نامردم زوال پرست 
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:57 توسط یه ستاره |