تبليغاتX
هفت کجا آباد

هفت کجا آباد

ماه بالای سر آبادیست...

یا حق.

 

اتفاق بسیار خوشایند امروز من را بر آن داشت تا بنویسم. نه برای تو˛ که برای خودم. می نویسم که یادم نرود باید بدوم؛ نه برای خودم˛ که برای وطن.

 

راستش هنوز که هنوز است توجیهی برای عشق به ایران ندارم. هنوز نمی دانم این غرور توام با تعصب به چه چیزی برمی گردد. خیلی هم فرقی نمی کند حالا. نقداً برای من پرتاب ماهواره بر «سفیر» و رونمایی از ماهواره ی تحقیقاتی «امید» اهمیت دارد.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:32 توسط یه ستاره |


یا حق.

شنبه بعد از امتحان دانشگاه مثل فشنگ راهی سینما فلسطین شدم برای پیش فروش بلیت جشنواره.  اولش که صف آقایون رو دیدم قیدشو زدم و قصد منزل کردم. بعد گفتم بذار برم حد اقل راهنمای فیلم ها رو تهیه کنم که زیاد ضایع نشم! الحمدلله صف خانم ها قابل تحمل تر بود و مثل آهنربا منو کشید سمت خودش. حالا بماند که دیگه خبری از راهنما نبود و باید از این و اون قرض می گرفتم که ببینم چه خبره. شکر خدا که فیلم نگار هم در نیومده بود تا خیل علاقه مندان رو از چند و چون اوضاع آگاه کنه!!

 

اون چیزی که برام ضد حال بود نه صف عجیب و غریبی بود که در هر قسمتش به جای یک نفر اقلاً سه نفر ایستاده بودند و نه حضور گاه به گاه یکی از آقایون تدارکات و نا امید کردن بندگان خدا که: " نمی رسه. بی خود وایسادین. گروه 3 که خیلی وقته تموم شده. اینا 7 نشده می رن. نمی رسه خانوما." و نه حتی حضور پسرک 18-19 ساله ی دلال جلوی در سینما و دعواش با یه پسر دیگه که: چرا اینجا وایسادی من اینجا دارم کاسبی می کنم!!!

ضد حال اصلی این بود که هر 20 نفر (10تا خانم و 10تا آقا) که به داخل می فرستادند 45 دقیقه کارشون طول می کشید!!! 45 دقیقه!!! من نمی دونم اون تو چی کار می کنن. چون اولین سالی بود که برای پیش خرید اقدام کردم. اما انقدر سرم می شه که با یک بانک اطلاعاتی درست و حسابی واسه خودشونو یه اطلاع رسانی بهتر واسه مردم همه چیز حل می شه.

یکی از اطرافیان می گفت ملت وقتی داخل می شن تازه باید سانس و سینما رو انتخاب کنند. نمی دونم حرفش چقدر صحت داره. ولی اگه درست باشه که حتی من هم عقلم می رسه چطوری می شه این مشکل رو حل کرد!! خوب ۴تا دونه نمایشگر(!) می ذاشتند بیرون با آمار لحظه به لحظه جدید. مردم انتخاب هاشونو می کردند و می رفتند داخل. اگه هم بنا به پر کردن فرم خاصی بود که اصلاْ نیازی نیست. یک بانک اطلاعاتی از مقام ذیربط تهیه می کردند (لیست مشخصات دانشجویان) و با یک جستجوی ساده هر چی که لازم بود ثبت می کردند.

 

اطلاع رسانی ضعیف ثمره اش سردرگمی بنده های خدا شد. شب قبل روی سایت نقل شده بود از مسئول مربوطه که به هر دانشجو یک سری فروخته می شه. توی صف اما همه با خبر شدند ۲ سری فروخته می شه. بعضی ها به پول کافی برای ۲ سری دسترسی نداشتند. یه چیز جالبتر! خانمی رسیده بود جلوی صف و تازه می خواست بره داخل که داشت از یکی دیگه می پرسید: واسه چی یه دونه نمی دن؟! آخه من یه دونه می خوام!!

مردم ما دل خجسته ای دارن!!

 

اون وسط یکی آواز خوندنش گرفته بود. سعی می کرد با شوخی سر خودشو گرم کنه که سرما یادش بره. یه تصنیف کوچه باغی دم گرفته بود و می گفت شما بعد از من بگید: وای وای وای !!!!!!!!

 

بعضی ها توی صف می گفتند پای اغراض سیاسی در میونه... . یه چیزی تو مایه های چشم بسته غیب گفتن!!!

 

نمی دونم. نمی دونم چی بگم. بعد از 4 ساعت لرزیدن توی سرمای 3 درجه زیر صفر ساعت 6 بعد از ظهر تصمیم گرفتم که برم خونه. توی صف خانم ها یه سرشماری کردم دیدم 90 نفر جلوی من هستند و با این وضع قطعاً زودتر از 6 ساعت دیگه به من نمی رسه! تازه اگه تمدید کنند!

شاید ساعت 2 کمی دیر باشه واسه شرکت توی همچین صف هایی. اما اونایی که 12 اومده بودند هم وقتی من قصد رفتن کردم هنوز توی صف بودند.

تصمیم گرفتم مثل هر سال برای هر فیلمی توی صف بایستم. یا بلیت گیر میارم یا نه. به هر حال از وضع موجود بهتره.

 

راستی یه چیز دیگه:

چند تا فکر خبیث به سرم زد تا سال دیگه این موقع عملی کنم. مثلاً اینکه یواشکی بین صف سیگارت بندازم که خوب خطر نداره و فقط صدا داره. کسی که نمی دونه چی به چیه. یه فکرای دیگه ای می کنن و قید بلیت رو می زنن!! بقیه اشو هم نمی گم. چون حتما می خوام عملیشون کنم. باید راز بمونن که بشه :)

 

حق نگهدار.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:46 توسط یه ستاره |