تبليغاتX
هفت کجا آباد

هفت کجا آباد

ماه بالای سر آبادیست...

 

یا حق.

 

 

اصلاً لازم نبود برسد به آن قسمتی که کلمه ی "داخل پرانتز فرهنگ" از دیالوگهای سریال مرد هزار چهره حذف بشود و آن جامپ کاتهای خودنما دیده بشود تا ماجرای سانسور لو برود. و اصلاْ لازم نبود این خبر را از منبع موثق یا نیمه موثقی بشنوم تا باور کنم.  از قسمت شش و هفت که زمان پخش سریال از۵۰ دقیقه به 35 دقیقه رسید و اقلاً 5 دقیقه از قسمت قبل ابتدای قسمت جدید پخش می شد توی خانه اعلام رسمی کردم که این کار سانسور دارد و حداقل اندازه ی یک قسمتش حذف شده. 15 قسمت 45 دقیقه ای کجا و 13 قسمت نمی دانم چند دقیقه ای کجا!!

 

 

 

وقتی بحث نقد طرح امنیت اجتماعی پیش آمد تعجب کردم که چطور این قسمت ها سانسور نشده پس! البته در این بخش بیش از اینکه طرح امنیت اجتماعی بخواهد نقد بشود طبق گفته ی نویسنده ی اثر, صحبت از ظرفیت قدرت بوده و شایستگی مقام. صحبت از نیروی کارآمدی که دست و بالش را بسته اند تا نتواند کار کند بوده و نیروی ناکارآمدی که جای او را گرفته است و حتی بدتر, مقام مافوق اوست! که چون خیلی ها از هر جریانی آنچه را که خودشان می خواهند برداشت می کنند برداشتشان محدود بود به نقد طرح امنیت اجتماعی.

 

 

      اپیزود نیروی انتظامی

 

 

وقتی چهره ی جدید مرد هزار چهره رونمایی شدآدمکش   من فهمیدم که نقد طرح امنیت اجتماعی هیچ است پیش نقد آقایانی یا شاید آقازدگانی که از بس معلوم است پشتشان به کجا گرم است مدتهاست دیگر کسی از آنها حرف نمی زند و همه سرشان گرم شده به افزایش نرخ تورم و کاهش نرخ بیکاری و پیامدهای تحقق اصل 44 در زندگی مردم و برداشتن صفر از انتهای پول و ... .

 

وقتی مرد هزار چهره  نشست در حضور آقای قزاقه مندیان (فرهنگ) تا وی پدرش را به شصت(شست)چی معرفی کند سانسورهای واضحی صورت گرفته بود که چقدر دلم را سوخت.

 

وقتی گفت: " یه روزی همه ی کسانی که اقتصاد تهران تو دستشون بود خراج گذارش بودند " یاد پدر خوانده ی عزیز وطنم افتادم و این جمله ای که منتقدان الیگارشی به وی نسبت می دهند: " ما از اول پولدار بودیم! ما یک سری زمین و باغِ ... (نویسنده از ذکر محصول این باغات خودداری می کند!!) داشتیم که یهو دیدیم ایران وسط باغ هامونه!!!!! "

 

           اپیزود پدر خوانده!

 

 

وقتی فردا ظهر داشتم ناهار می خوردم و تکرارشو می دیدم لقمه پرید توی گلوم! "این بچه بازیها چیه؟!" باور کن اگر این "داخل پرانتز فرهنگ" حذف نمی شد خیلی ها تا بعد از قسمت آخر نمی فهمیدند باز صدا و سیما چه دست گلی به آب داده. درسته که به هر حال اسم محمد رضا حسینیان توی تیتراژ قضیه رو آشکار می کرد. اما با این کار زودتر از موعد مشتشون رو برای مخاطبان عام هم, گشودند.

 

وقتی قسمت آخر پخش شد و شصت(شست)چی دفاع کرد, چشم هایم تر شد. کمی برای او. بیشتر برای وطن. و من با چشم های تر فکر کردم. فکر کردم که الان چندتا صندلی هست که کسانی که دانش و شایستگی اش را ندارند اشغالش کرده اند. یاد واحد آموزش دانشگاه افتادم و رئیس آموزش که تازگی ها آشکار شده  لیسانس هم ندارد و در این اوضاع مدرک گرایی نمی دانم چطور این پست نصیبش شده!

 

                                                                     ***

 

 

این همه ی نقد "مرد هزار چهره" پیرامون اوضاع جامعه نبود که مهمترینش بود و دلیل سانسور شدنش. خالی از لطف نیست به برخی دیگر از انتقاد های نسبتاً تند این کار اشاره کنم:

 

نقدی به جریان روشن فکری یا بهتر بگویم, روشن فکر نمایی صورت گرفت که عصبانیت روشن فکر نمایان را هم بر انگیخته و به قول امیر مهدی ژوله " کسانی که شبیه اینها نیستند که نباید بهشان بربخورد و آنهایی هم که هستند بگذار بربخورد! " 

 

آدمهایی که مثل طبل بزرگند اما توخالی توی هر قشری پیدا می شوند. جامعه ی هنری چرا باید ناراحت بشود؟ اصلاً طنز وظیفه اش دست گذاشتن روی نقاط ضعف جریان ها و اقشار است تا به این ترتیب با نقد صحیح جریان اصلاح بشود.

 

و دانشجویان چپ گرا که گفته می شود شاکی اپیزود "طوفان" شده اند هدف گرفته نشده بودند. بلکه چپ های افراطی که بیشتر از سر احساس, فعالیت می کنند و بعضاً بخاطر شهرت و داشتن چند روزی بازداشت یا چند ماهی حبس در ماسبقشان, خود را به هر آب و آتشی می زنند هدف بودند. و من که چندتایی از این ها را می شناسم بیشتر از هر اپیزودی با این بخش خندیدم! خصوصاً در آن بخشی از سکانس دادگاه که "چه" می آید و بعنوان یک امانیست دادگاه را ماکیاولیست می داند و تحصن می کند و حتی به نوعی تقاضا می کند که دستگیرش کنند!

 

و آن دست از کسانی که هر اراجیفی را ارائه می دهند و نام یک سبک ادبی یا قالب شعری را فدای طبع نداشته ی خودشان می کنند باید نقد بشوند. کم شاعر نما نمی شناسیم که قالب سپید را بازیچه کرده اند یا به نام پست مدرن هر اراجیفی را ارائه می دهند و به جای کمک به اعتلای این سبک تبر به دست گرفته اند تا گردنش را بزنند.

 

وقتی سروش صحت در نقش "چه" گفت:  " بهتون گفته بودم که رنسانس ادبی از حلقه ی دروس شکل می گیره!!! " تلخ خندیدم. بیشتر از سر دلسوزی تلخندی زدم. دلسوزی برای جریانی که "توهم بزرگی" دارد!

 

در بخش های دیگری از این اپیزود نیز درباره ی این نوع "پندار اغراق آمیز از خود" سخن رانده شد. مثلاً جای دیگری "چه" اظهار می دارد (نقل به مضمون می کنم) : " برای جلوگیری از شورش مردمی در خیابان ها فعلاً آزادم گذاشته اند! "

 

 

   اپیزود پزشک

 

 

                                                                     ***

 

نقد جریان بروکراتیک ادارات دولتی و بعضاً خصوصی که در تمام طول سریال یک بخش جدا ناشدنی بود در قسمت آخر به اوج خود رسید: " معذرت می خوام شما تلفن رو جواب نمی دید؟! " 

 

گفته می شود که یکی از ادارات کوچک در یکی از شهرستان ها شکایت کرده و تقاضای غرامت نموده!!! عجب... !

 

 

و من اکنون چقدر خیالم راحت شده که هنوز کسانی هستند که نقد کنند و خوب نقد کنند و بخاطر منافع حزبشان نقد نکنند که برای خاطر ایران نقد کنند و عقده های روانی شان را در نقد ها خالی نکنند بلکه نقاط ضعف واقعی را بازگو کنند.

 

 

 

 

و از همه ی این ها گذشته...

 

             مهران مدیری

 

 

طناز خوش طبع و بی پروا ! برای تو می ترسم. می ترسم که منزوی شوی. منزوی ات کنند. و ما دلمان نمی خواهد که تو را که استثناً سر جای خودت هستی و اشتباهی هم نیستی منزوی کنند. بیشتر مراقب خودت باش.

 

 

 

حاشیه۱: شرمنده که بلد نبودم خلاصه تر حرف بزنم.

 

حاشیه۲: دنبالش هستم که قسمتهایی از محتوای سانسور شده را گیر بیاورم.  خصوصاً بخشی که رضا رشید پور خدمت جناب فرهنگ شرفیاب می شود. اگر پیدا کنم حتما  Upload  می کنم تو هم ببینی. امان از کنجکاوی!

 

    

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:7 توسط یه ستاره |


یا حق.

شنبه بعد از امتحان دانشگاه مثل فشنگ راهی سینما فلسطین شدم برای پیش فروش بلیت جشنواره.  اولش که صف آقایون رو دیدم قیدشو زدم و قصد منزل کردم. بعد گفتم بذار برم حد اقل راهنمای فیلم ها رو تهیه کنم که زیاد ضایع نشم! الحمدلله صف خانم ها قابل تحمل تر بود و مثل آهنربا منو کشید سمت خودش. حالا بماند که دیگه خبری از راهنما نبود و باید از این و اون قرض می گرفتم که ببینم چه خبره. شکر خدا که فیلم نگار هم در نیومده بود تا خیل علاقه مندان رو از چند و چون اوضاع آگاه کنه!!

 

اون چیزی که برام ضد حال بود نه صف عجیب و غریبی بود که در هر قسمتش به جای یک نفر اقلاً سه نفر ایستاده بودند و نه حضور گاه به گاه یکی از آقایون تدارکات و نا امید کردن بندگان خدا که: " نمی رسه. بی خود وایسادین. گروه 3 که خیلی وقته تموم شده. اینا 7 نشده می رن. نمی رسه خانوما." و نه حتی حضور پسرک 18-19 ساله ی دلال جلوی در سینما و دعواش با یه پسر دیگه که: چرا اینجا وایسادی من اینجا دارم کاسبی می کنم!!!

ضد حال اصلی این بود که هر 20 نفر (10تا خانم و 10تا آقا) که به داخل می فرستادند 45 دقیقه کارشون طول می کشید!!! 45 دقیقه!!! من نمی دونم اون تو چی کار می کنن. چون اولین سالی بود که برای پیش خرید اقدام کردم. اما انقدر سرم می شه که با یک بانک اطلاعاتی درست و حسابی واسه خودشونو یه اطلاع رسانی بهتر واسه مردم همه چیز حل می شه.

یکی از اطرافیان می گفت ملت وقتی داخل می شن تازه باید سانس و سینما رو انتخاب کنند. نمی دونم حرفش چقدر صحت داره. ولی اگه درست باشه که حتی من هم عقلم می رسه چطوری می شه این مشکل رو حل کرد!! خوب ۴تا دونه نمایشگر(!) می ذاشتند بیرون با آمار لحظه به لحظه جدید. مردم انتخاب هاشونو می کردند و می رفتند داخل. اگه هم بنا به پر کردن فرم خاصی بود که اصلاْ نیازی نیست. یک بانک اطلاعاتی از مقام ذیربط تهیه می کردند (لیست مشخصات دانشجویان) و با یک جستجوی ساده هر چی که لازم بود ثبت می کردند.

 

اطلاع رسانی ضعیف ثمره اش سردرگمی بنده های خدا شد. شب قبل روی سایت نقل شده بود از مسئول مربوطه که به هر دانشجو یک سری فروخته می شه. توی صف اما همه با خبر شدند ۲ سری فروخته می شه. بعضی ها به پول کافی برای ۲ سری دسترسی نداشتند. یه چیز جالبتر! خانمی رسیده بود جلوی صف و تازه می خواست بره داخل که داشت از یکی دیگه می پرسید: واسه چی یه دونه نمی دن؟! آخه من یه دونه می خوام!!

مردم ما دل خجسته ای دارن!!

 

اون وسط یکی آواز خوندنش گرفته بود. سعی می کرد با شوخی سر خودشو گرم کنه که سرما یادش بره. یه تصنیف کوچه باغی دم گرفته بود و می گفت شما بعد از من بگید: وای وای وای !!!!!!!!

 

بعضی ها توی صف می گفتند پای اغراض سیاسی در میونه... . یه چیزی تو مایه های چشم بسته غیب گفتن!!!

 

نمی دونم. نمی دونم چی بگم. بعد از 4 ساعت لرزیدن توی سرمای 3 درجه زیر صفر ساعت 6 بعد از ظهر تصمیم گرفتم که برم خونه. توی صف خانم ها یه سرشماری کردم دیدم 90 نفر جلوی من هستند و با این وضع قطعاً زودتر از 6 ساعت دیگه به من نمی رسه! تازه اگه تمدید کنند!

شاید ساعت 2 کمی دیر باشه واسه شرکت توی همچین صف هایی. اما اونایی که 12 اومده بودند هم وقتی من قصد رفتن کردم هنوز توی صف بودند.

تصمیم گرفتم مثل هر سال برای هر فیلمی توی صف بایستم. یا بلیت گیر میارم یا نه. به هر حال از وضع موجود بهتره.

 

راستی یه چیز دیگه:

چند تا فکر خبیث به سرم زد تا سال دیگه این موقع عملی کنم. مثلاً اینکه یواشکی بین صف سیگارت بندازم که خوب خطر نداره و فقط صدا داره. کسی که نمی دونه چی به چیه. یه فکرای دیگه ای می کنن و قید بلیت رو می زنن!! بقیه اشو هم نمی گم. چون حتما می خوام عملیشون کنم. باید راز بمونن که بشه :)

 

حق نگهدار.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:46 توسط یه ستاره |


يا حق.

اين جشنواره ي فجر هم برگزار شد. يكي مثل بقيه، يكي متفاوت با همه ( مثل براوياي سوني ! ). اگر بخواهم از نگاه شخصي خودم قياسي داشته باشم بين اين بيست و پنجمين جشنواره ي فجر و بيست و چهارمي اش و بيست و سوميش و ... به نظرم هر چه به عقب برمي گرديم فيلم هاي قشنگ تري در جشنواره به نمايش در مي آمدند. نمي خواهم ادعا كنم كه همه ي  فيلم هاي جديد ضعيف تر هستند.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:0 توسط یه ستاره |


يا حق

1.صدام اعدام شد . مي دونم خبرم تكراريه :P . گمانه زني ها حاكي از اينه كه فرد اعدام شده بدل وي بوده و صدام هنوز مهره ي سوخته به حساب نمي ياد ، در نتيجه بسته بندي و فريز شده براي روز مبادا !!! من نمي دونم . اصلاٌ قد اين حرفا نيستم كه بخوام تحليل كنم . فقط يه چيزي به ذهنم مي رسه اونم اين كه اگر هم اين حدس صحت داشته باشه كار احمقانه ايه . آخه كجا مي خوان يه تروريستي رو كه مثلاٌ خودشون محاكمه اش كردن روو كنند ؟! مگه اين كه اميدوار باشند روزي برسه كه ظالم حاكم ابدي دنيا بشه و صدام قابل استفاده . من كه اميدوارم مصلح جهاني بياد . من منتظرم .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:48 توسط یه ستاره |