تبليغاتX
هفت کجا آباد

هفت کجا آباد

ماه بالای سر آبادیست...

یا حق.

 

این روز ها هرکسی را که دیدم نگران خریدن مانتوی مخمل بنفش و روسری زرد چرک و شلوار واکسی لوله تفنگی بود!! باور کن! هیچ کس را ندیدم که با آمدن نوروز نگران تهیه ی سین های هفت سینش باشد. یا سفره نمی چینند و یا یک چیز سر هم بندی دست و پا می کنند.

 

یاد همایش مولانا افتادم. آنقدر دست دست کردیم که مولانای دوست داشتنیمان را که حتی یک بیت ترکی نسراییده بود ترکها به نام خودشان سند زدند. بعد تازه یادمان افتاد که تولد ۸۰۰ سالگی بگیریم برایش که دنیا بداند مولانا ایرانی است! عجب!

 

حالا انصافاْ هفت سین بچینید قبل از اینکه پاکستان و ترکمنستان و تاجیکستان از ما بدزدندش و تازه ما یادمان بیفتد که به سنتهای قشنگمان احترام بگذاریم.

                        

             

حاشیه ۱ : دوتا ماهی خریدم برای سفره هفت سین. اولش با ماهی های پارسال مقایسه شان کردم و نکوهیدمشان که پارسالی زرنگتر و زبیاتر ازشما دوتا بود! چند ساعت از با من بودنشان نگذشت که متوجه شدم هردوتا از دست رفتند ... و من باز هم مدیون خدایم هستم که به من درس داد که از هر کس به اندازه ی توانایی هایش بخواهم و اگر بیش از آن طلب کنم معنایش از دست دادن اوست. و هفت سین من امسال به مجازات این تبعیض بدون ماهی خواهد بود...

 

حاشیه ۲ : سالی که گذشت برای من خیلی بر بار بود و احساس می کنم اندازه ی ۲ سال توش بدو بدو کردم. و حالا بهترین آرزویی که می تونم براتون بکنم اینه که امیدوارم سال ۸۷ اندازه ی دو سال به برنامه هاتون جواب بده!!!

 

حاشیه ۳ : معمولا مهمترین ها رو آخر می گم: یادمان باشد لحظه ی تحویل برای فرجش دعا کنیم... .

 

حق نگهدار.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:6 توسط یه ستاره |


یا حق.

 

 

هفته ی گذشته منتجب نیا و باهنر و جهانگیری آمدند دانشگاه که در نشستی صمیمانه به سوالات دانشجوها پاسخ بدهند.

 

 

 

 

                         

 

 

 

جهانگیری یک جمله گفت که برای من خیلی جالب بود: "چند وقت پیش از اخبار نام یکی از مفسدان اقتصادی رو اعلام می کردند. ما گوش کردیم ببینیم نکنه از مدیران ما باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

 

چه قشنگ اعتراف کرد! اعتراف به فساد اقتصادی مدیران اصلاحات! که صد البته ادامه ی مدیران دولت سازندگی هستند که تئوری اقتصادی کوزنس در آن اجرا شد: "پولدارها پولدارتر و فقرا فقیرتر می شوند. در دراز مدت پولدارها سرمایه گذاری و اشتغال زایی می کنند تا فقرا را از فقر نجات دهند." و ثمره اش تولد هزاران کرباسچی و جزایری بود و بس.

 

 

از منتجب نیا پرسیدم: "در مصاحبه ی اخیر گفتید اگر رای بیاورید از طرح 50000 تومانی آقای کروبی در مجلس دفاع می کنید. فکر نمی کنید افزایش نقدینگی آن هم بدون اشتغال فقط تورم را کمر شکن تر از این که هست می کند؟ آیا این طرح موقع انتخابات ریاست جمهوری به اندازه ی کافی نقد نشد؟!" (خدا وکیلی برای ضایع کردنش نپرسیدم! گفتم جدی جدی شاید این ساده ترین اصول سالواتوره را نمی داند!! من بگویم که از جهل بیرون بیاید!)

 

در یک عقب نشینی آشکار گفت: "نه! از من پرسیدند اگر رای بیاوری روی این طرح کار می کنی؟ من هم گفتم بررسی  می کنم. در ضمن این طرح را پروفسور صحراییان و دکتر اسلامی و ... که اقتصاد دانهای بزرگی هستند بررسی و تایید کرده اند. در برخی کشورها خیلی بیشتر از این مقدار یارانه ی نقدی برای مردم در نظر گرفته می شود!"

 

 

کاش دخترکی که کله اش بوی قرمه سبزی می داد اون وسط فریاد نمی زد: "خاتمی خودش چه کار کرد که یارانش می خوان بکنند؟" وگرنه می گفتم "اقتصاد امثال آلمان و ایتالیا و ... را که کشور توسعه یافته اند با ایران مقایسه نکنید جناب منتجب نیا. مملکتی که 5 تا تک تومانی روی قیمت بنزینش می رود کل بازارش از این رو به آن رو می شود و نرخ تورمش 6% زیاد می شود مشکلاتش با یارانه ی نقدی فقط عمیق تر می شود."

 

 

دکتر معین هم که انتخابات را تحریم کرده بود! حالا حضور 65% مردم حرفهای زیادی با ایشان دارد... .

 

حق نگهدار.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:2 توسط یه ستاره |


يا حق.

 

زياد بلد نيستم مثل آدميزاد حرف بزنم. هيچ وقت نبودم. نه اندازه ي هابيل خوبم و حرف گوش و نه اندازه ي قابيل بد و شرور. آدميزاد ميشه همين دو تا ديگه، نه؟!

 

اولش سال نو شروع شد و من آرزو كردم كاش كوچكتر مي بودم. كاش پارسال بود. اصلاً چند سال پيش بود. چون اونوقت ها توي دلم شوري بود براي سال نو كه امسال نبود. اون سالها، قبل از اينكه 18 ساله بشم، نوروز با هيجان خاصي برنامه ي بلند مدتي براي سال جاري تدوين مي كردم و بعد خردش مي كردم توي برنامه هاي ميان مدت و كوتاه مدت. از بچگي توي اين يه كار استعداد داشتم. بايد اين تعداد كتاب رو بخونم، از كار با فلان نرم افزار سر در بيارم، فلان تعداد شعر از بر كنم، فلان چيز رو بخرم، فلان فيلم ها رو ببينم و فلان تعدادشو نقد كنم – كه به قول معروف دستم راه بيفته – و  ... . تنها چيزي كه هيچ وقت برنامه خور نبود همين نوشتن بود البته. چون گاهي حسش بود و گاهي نه.

اما امسال اولش كه سال نو شروع شد من هيچ برنامه اي ننوشتم. اصلاً به برنامه ريزي فكر هم نكردم. اين نشونه ي بزرگ شدنه گويا. هرچي بزرگتر مي شي، مشغله ات بيشتر مي شه و كم كم انقدر غرقي تو دنياي دغدغه هات كه از خيلي از چيزايي كه دوستشون داري دور و دورتر مي شي؛ بهتره بگم خودت، خودتو دور مي كني از آرمان هات؛ خودم، خودم رو دور مي كنم ... .

 

بعدش خوندم و خوندم و خوندم و خوندم ... انقدر خوندم تا اينكه "من او" ي "رضا اميرخاني" قبل از پايان تعطيلات تمام شد. و من چقدر لذت بردم اين 8 روز، و چقدر زندگي كردم توي كتاب و دلم نمي آمد تمومش كنم و چقدر قلم فرسايي كردم براي نوشتن نقدش تا روي وبلاگ بذارم و چقدر مي ترسيدم از اين كار و نقد من كجا و قلم او كجا و عاقبت هم نگذاشتم... .

 

بعدش داشتم مي مردم از حيرت كه چرا دو روز پشت سر هم خدا يك حرف به من زد و يك صفحه از قرآن پيش چشمام باز شد. باز چقدر مي ترسيدم از اينكه نكنه دو روزم مثل هم شده باشه و نشستم و تفسير نمونه رو باز كردم و خوندم و خوندم و خوندم و نوشتم براي گذاشتن توي وبلاگ اون چيزي رو كه دستگيرم شده بود از اون آيات. اما چقدر مي ترسيدم از اينكه اصلاً درست حرف خدا رو مكتوب كردم كه بذارم حتي يك نفر ديگه بخونه؟ و باز من مغلوب ترسم شدم.

 

بعدش سر كلاس مباني مديريت نشسته بودم و دلم مي خواست شش دانگ حواسم رو بدم به حرفهاي استاد اما نمي شد؛ چون وقتي معتقد باشي كسي كه امروز در جايگاه استاد تو قرار داره آدم باسوادي نيست هر قدر هم خودتو بكشي كه كلاس برات جذاب باشه نمي شه. من سمت راست كلاس نشسته بودم و اون طرف، سمت چپ، هواپيمايي از جلوي نظرم عبور كرد. هواپيمايي كه چندتا چراغ روشن روي بدنه اش توي اون غروب بهاري آدم رو... آدم رو كه نه، من رو ياد مهندسي هوافضاي اميركبير مي انداخت و روياهام و ... اي خدا، چرا الان؟ چرا الان كه سر كلاس مديريت نشستم بايد اين هواپيما درست از خطي حركت كنه كه جلوي چشم منه؟ ياد گرفتم حرفاتو بفهمم، حرفاي كيهان رو بفهمم و بخاطر همين كلاس رو ترك مي كنم. توي حياط دانشكده، روي نيمكت، فكرهاي درهم و برهم، يك عالمه بن بست و يك عالمه راه، درست مثل مازي كه موشها و آدمهاي "چه كسي پنير مرا جابجا كرد؟" توي اون زندگي مي كردند و ... طلوع سياره ي زهره! فقط همين يكي رو كم داشتم! خدايا من كي هستم؟ الان كجام؟ كجا بايد مي بودم؟ و به قول شكسپير "اگر خواسته باشي بر بخت شوريده ام بگريي، چشم هاي مرا وام بگير." و ياد نوشته هام مي افتم و بيشتر از اون ياد يكه سوار دنياي نمايشنامه و غزل قرن شانزده همه ي اروپا، شكسپير، و "شاه لير" و "اتللو" و "مكبث" و سه گانه ي "آنتوني و كلئوپاترا" و "رومئو و ژوليت" و "ترايلوس و كرسيدا" و ... و همه ي اينها هياهوي بسيار است براي هيچ!

 

RoYaha

 

بعدش من ماندم و فكر و فكر و فكر و برنامه و كاغذ هاي سياه شده ي مچاله و كيسه ي زباله هاي بازيافتي آقاي شهردار و بالاخره چند خط به درد بخور و درست و حسابي و خدايا شكر! چقدر انگيزه دارم حالا! يك چيزي هست كه بهش مي گويند هوش هيجاني يا به قول بچه خارجي ها EQ ؛ اين EQ هميشه توي زندگي ام مثل معجزه عمل كرده و حالا هم.

 

بعدش وقتي داشتم به خودم لطمه مي زدم(!) تا بلكه چند خط از اين كتاب معارف اسلامي توي كله ام بنشيند، يك زير نويس ديدم كه حالم رو از هرچي كتاب درسي تاليف شده پيرامون اسلام است بهم زد: " ... پاره اي از اين ويژگي ها عبارتند از: اومانيسم(انسان مداري)، اصالت دادن به عقلانيت ابزاري، تجربه گرايي، سكولاريسم، فناوري نوين." حالا مي فهمم چرا همه ي دانش آموزان و دانشجويان هميشه با اين چند واحد اندك مباحث اسلامي مشكل دارند و اگر به خودشان باشد حاضرند 40 واحد اختصاصي پاس كنند اما 4 واحد مباني نظري اسلام و انديشه اسلامي و ... پاس نكنند.

مولف ويژگي هاي تمدن جديد در غرب را به بدترين شكل ممكن توي زيرنويس كنار هم چيده كه محصل از پس حفظ كردنش بر نياد و بهتر بگم، اصلاً نفهمه اين ويژگي ها چي هستند. اولي رو هم ترجمه ي روان كرده و هم اصل لغت رو آورده؛ دومي رو به فارسي غير روان ترجمه كرده، يعني ism را جدا ترجمه كرده و rational را جدا، كه حاصلش يك عبارت طولاني شده، سومي را به فارسي روان ترجمه كرده، در چهارمي اصل لغت را آورده و در پنجمي باز فارسي روان آورده!!

آقاي x هدفت واقعاً چي بوده؟! نمي تونستي همه ي اينها رو با نگارش همانند بياري كه محصل راحت اينا رو حفض (همون حفظ!) كنه و اصلاً بفهمه منظورت از اين دو خط چي بوده؟! اگر همه رو يك شكل، "ism..." يا "... مداري( گرايي)" يا "اعتقاد به اصالت ..." مي نوشتي، كسي كه اطلاعاتش كمه و نمي دونه كه خودش مي تونه همه ي اين لغت ها رو براي خودش يكدست كنه و بخونه هم، سر در مي آورد از حرفت!

بعضي ها اينجوريند ديگه، فكر مي كنن هرچي سخت تر حرف بزنند يا بنويسند، طوري كه خيلي ها سر در نيارن، يعني بيشتر حاليشونه و يه سر و گردن بلندتر از بقيه ي سخندانان و نويسندگان هستند!!!

بعدش توي تلوزيون يك مجري كه خيلي هم ادعا داره سواد اجراش كامله بدترين گاف ممكن رو داد: " آيا چگونه مي شود بستر مناسبي رو فراهم كرد براي آوردن پول نفت توي سفره هاي مردم؟" اين "آيا" درست قبل "چگونه" يعني آخر غلط حرف زدن! حتي يك كودك سوم دبستاني هم اين طوري حرف نمي زنه! دوتا كلمه ي پرسشي پشت سرهم، اون هم اين شكلي؟! اگر من و شما بگيم خيلي عيبي بر ما نيست؛ يعني هست، ولي در هر صورت اندازه ي اين آقاي مجري خبط نكرديم! خدايا دور و بر من چه خبره؟!

 

بعدش چقدر چسبيد تماشاي "خون بازي" و اين بار هم كلي نوشتم، نوشتم و نوشتم و نوشتم ولي باز جرات نكردم نشون دوست منتقدم بدم تا او نقد منو نقد كنه، و جرات نكردم بذارمش روي وب هم. فكر نكنم توي زندگيم هيچ وقت اينقدر ترسو شده باشم!

 

بعدش روز نجوم و تماشاي اين همه شور منجمان آماتور و فرصتي كه باز دست داد تا براي همگاني كردن نجوم تلاش كنيم و چند تا ستاره رو توي آسمان سوا كنيم و اسمش رو كه پدرانمون گذاشتند "دب اكبر" فرياد بزنيم و بالا و پايين بپريم و ذوق زده بشيم كه توي آسمان تهران، درست در روز نجوم، دب اكبر اينقدر خوب ظاهر مي شه و عشق و عشق و عشق.

 

بعدش نمايشگاه كتاب و ميعادگاه انديشه ورزان و به من چه اصلاً كه چطوري برگزار شد و بهتر شد توي مصلا يا بدتر شد؛ به من اشعار "فاضل نظري" مربوطه و جنون آشكار واژه هاش؛ و به من "استخوان خوك و دستهاي جذامي" "مستور" مربوطه كه يا بود و من نديدمش جزء كتابها و يا ديگه طي يك سال گذشته تجديد چاپ نشده؛ و به من دنياي انديشه هاي پاك و بي نظير "اميرخاني" مربوطه در "ناصر ارمني" و "ارميا" و خدايا شكرت كه دوتا كتاب از اين بشر توي دست و بال من گذاشتي؛ و به من "تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم" "اخوان ثالث" مربوطه كه نداشتمش و حالا دارم، و تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم! و به من ترجمه ي جديد نمايشنامه هاي "مارگريت دوراس" و "ژان لوك لاگارس" و "آنتونيو بوئرو بايخو" مربوطه و اينقدر قشنگ ترجمه شده اند كه بايد گفت دست مريزاد!

 

بعدش هم يادتون نره فردا شب نظاره گر افق غربي باشيد! اختفاي دىدنيه زحل توسط ماهه(دو نقطه دي)

 

 

و بعدتر هم:

 

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاريست

به چشم تنگي نامردم زوال پرست

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:57 توسط یه ستاره |


پنج شنبه 5/11  : ساعت از 8:30 شب گذشته و من فرصت كافي ندارم كه بخوام برم خونه و ... . يك بيت الله جلوي چشمام ظاهر مي شه و من براي اداي نماز داخل مي شم ... چقدر بزرگه ! اما خاموشيه مطلق داده اند. يه لحظه دلتنگ مسجدي مي شم كه همه ي محرم هاي كودكي ام اونجا گذشته . خيلي كوچكتر از اينجاست. اما در عوض هيچ وقت توي همچين شبي سوت و كور نيست. مثل هميشه عجله دارم. من بايد به حرفي كه خدا به زبان كيهان و در خواب به من زده گوش بدم. نمازم رو با شرمندگي مي خونم و اونجا رو ترك مي كنم. به ميعادگاه كه ميرسم ... امشب چه شبيه ؟ شب ششم محرم الحرام كه مرسومه براي حضرت قاسم بن الحسن عزاداري كنند . وارد كه مي شم مي بينم روي سياهي هاي مقابل درب ، پارچه نوشت زرد رنگي زدندكه روش اين ابياته :

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:35 توسط یه ستاره |


یا حق .

پنج شنبه ۲۸/۱۰/۱۳۸۵ : خواب دیدم از شب اول محرم لباس عزا به تن کردم و برای عزاداری سید الشهداء (َع) راهی مسجد شدم .

شنبه ۳۰/۱۰/۱۳۸۵ : « من باید برم . نباید توی خونه بشینم . نباید دست روی دست بگذارم . من باید به خوابی که دیدم اهمیت بدم . باید برای تعبیرش هر کاری می تونم بکنم ... » اینها رو من به مادرم می گم . اما اون حرف خودشو می زنه : « تنهایی کجا پاشی بری ؟! یه نگاه به ساعت بکن ... از ۹ گذشته . اگه کسی بود می رسوندت حرفی نبود ولی نمی تونم بذارم تنها بری ... » خودمونم مهمون داریم . نمی تونم بگم پاشو با هم بریم که ! دیگه ناامید شده بودم . گفتم امام حسین حتمارياً دیده که چقدر تلاش کردم . شاید همین کفایت کنه ... ولی نه . دارم از زیر بار مسئولیت به این بهانه شونه خالی می کنم .

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 19:26 توسط یه ستاره |


يا حق .

اين روزهاي اخير كه از عمر ما تفريق شد برامون درسهاي زيادي داشت :


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 20:18 توسط یه ستاره |


يا حق

 

بناست بميريم همه ي ما ، مگه نه ؟

معمولاً مرگ رو هنگامه ي آغاز ياد نمي كنند ، مثلاً آغاز زندگي ( تولد ) يا آغاز زندگي مشترك ( ازدواج ) يا حتي آغاز نوشته ! فقط يك نوشته هست كه هميشه و هميشه بايد با ياد مرگ آغاز بشه ، وصيت نامه !

18 سالگي سن عجيبيه . تا بهش نرسيدي همه اش آرزو داري بياد ، وقتي كه مياد همه اش آرزو داري به عقب برگردي ، يه كمي كه مي گذره  و باور مي كني كه امكانش نيست ديگه روزاي رفته تكرار شه ، وقتي باور مي كني داري بزرگ مي شي ، اون وقت كاراي عجيبي ازت سر مي زنه .

اين پروسه براي من كه دقيقاً رخ داد : از بچگي ته دنيا رو توي 18 سالگي مي ديدم . خيلي هم به نظرم دور و حتي دست نيافتني بود ! البته كلاس اول دبستان يادمه با حصرت ( حسرت ) به صف كلاس پنجمي ها نگاه مي كردم ، اون موقع همه ي آرزوم اين بود كه يه روزي به كلاس پنجم برسم ! فكر هم مي كردم چقدر آرزوي دوريه !!! غافل از اين كه مثل برق گذشت بدون اينكه بفهمم چه جوري ! از 15 سالگي به بعد همه اش دلم مي خواست 18 ساله مي بودم ، انگار دنيا به بالاي 18 يه نگاه بهتري داشت . وقتي كه همه ي دوستام 18 ساله شدند من هنوز 17 سالم بود !!! آخه يك سال زود رفتم مدرسه . الان بيست و اندي روزه كه 18 ساله شدم . اين بيست و اندي روز همه اش خواب مدير دبستانم رو مي ديدم ، خواب پاركهايي كه دوره ي بچگي با پدر مادرم رفتم ، خواب شيطنتهاي دوران كودكي ، خواب خوندن دفتر خاطرات خواهرم – البته يواشكي-  . اين روزها كمتر خواب عجيب غريب مي بينم ، بيشتر خوابام همين شكلي شده كه گفتم . انگار يه صداي غريب توي گوشم پچ پچ مي كنه ، از توي پچ پچ هاش اينو مي فهمم كه بايد با بچگي خداحافظي كنم .  اين ماجراي كودك درون و اينها كه مي گن رو درك نمي كنم زياد . مگه مي شه آدم بيرونش پير باشه توش كودك ؟! هر چي سعي كردم معني كودك درون رو بفهمم بي فايده بود . خداحافظي با بچگي ؛ اين تنها راه كنار اومدن با 18 سالگيه . اين كارو بلد نبودم ، خيلي فكر كردم تا راه خداحافظي با همه ي قشنگي هاي دوران گذشته ي زندگي امو پيدا كردم بالاخره ؛ وصيت نامه !

آره ، راهش همين بود ، نوشتن وصيت نامه ، نوشتن همون نوشته اي كه اولش ياد مرگه و تا آخرش هم حرف از آرمش پس از مرگه . به سرعت دست به كيبورد شدم . بلد نبودم وصيت نامه بنويسم . وصيت نامه ي امام علي (ع) رو خونده ام ، اما كمكم نكرد . چون ايشون امام بودند و حق توصيه داشتند . معصوم بودند . حق خوري نكرده بودند . من تنها وصيت نامه اي كه توي عمرم خوندم ، همين بود كه اصلاً نمي شد الگو برداري كرد از روش !!!

اين كاري بود كه آخرش بايد خودم انجام مي دادم ، پس يه نفس عميق كشيدم ، چشمامو بستم و هر چي كه به ذهنم خطور كرد بوسيله ي انگشتام با كيبورد تقسيم كردم . يه مقدمه ي كوتاه ، بعدش حقوقي كه فكر مي كنم به گردنمه و شايد فرصت ادا كردنش رو نداشته باشم . مهمترين قسمت وصيت نامه ها معمولاً مربوط به دارايي طرفه (!) كه البته توي اين قسمت چيز قابل ذكري به نظرم نيومد بنويسم ، يه حساب بانكي با موجودي اندك و يه مشت كتاب و سي دي و مجله و . . .  . گفتم اگر ارزش ياد مكرر شما را داشتم مي تونيد چند جلد كتاب رو يادگاري نگه داريد و بقيه اش رو بسپريد به يه كتابخونه در يه شهرستان محروم يا مدارس جنوب شهر خودمون ، تهرون . لا اقل آثار ما تاخر كار خوباي كسايي كه تحت تاثير مطالعه ي كتاباي من اونها رو انجام دادند ، شامل حالم مي شه اينجوري .

آخرش چشامو باز كردم و يه دور از روش خوندم . چقدر خوب نوشته ام ! باور كنيد ! انگار تا حالا 1000 دفعه از اين كارا كرده باشم ! خط به خطش عين جمله هاي يه ميت دست از دنيا كوتاهه !!! يه تاريخ اعتبار هم زيرش زدم (29/12/1385)و شعر زير رو هم كه اثر ناصر حامدي هستش و توي وبلاگش بود رو گذاشتم اول بعد از بسم الله :

 

 رسم زمانه بود كه بازيگرم كند

خشكم كند دوباره بيايد ترم كند

 

آنقدر تر كه نرم شوم زير و رو شوم
در خلقتي دوباره كسي ديگرم كند

 

آري ، زمانه خواست بگيرد دل مرا

هر خاك را اراده كند بر سرم كند

 

آماده شد به عشق من آتش به پا كند

چرخم دهد در آتش و خاكسترم كند

 

حتي زمانه در دلم ابليس خلق كرد

دستور داد سيب شوم ، نوبرم كند

 

قيچي زد و بريد و مرا تكه تكه كرد

اصلاً زمانه خواست گلي پرپرم كند

 تصميم داشت دره شود زير پاي من

پيراهن عزا به تن مادرم كند

 

گاهي شبيه پيرزني بد قواره شد

تا با تني فلك زده هم بسترم كند

 

حتي حوس نكرد رهايم كند كمي

حتي نفس نداد كسي باورم كند

 

در زشتي زمانه گرفتار شد دلم

مرگي مگر بيايد و زيباترم كند

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:49 توسط یه ستاره |


يا حق .

 

1.    زندگي ام در گروي اين 6 ماه پيش رومه ! اين جمله ايه كه روزي 1000 بار با صداي بلند تكرارش مي كنم . يعني مثلاً تو فكرمه ! ولي يه اخلاق بدي كه دارم همينه ! بلند بلند فكر مي كنم اكثراً !!! 6 ماه ديگه كنكوره ! قراره براي بار دوم تجربه اش كنم . راستش دروغ چرا ، دوست داشتم ببينم پشت كنكوري بودن چي جوريه ؟! چه حسي داره ؟ ولي فقط يه بار ! يه بارم نبايد بشه دو بار ! ديگه از حالا بايد جدي جدي بشينم سر درس . سينما تعطيل ( البته فستيوال فجر استثناً اشكال نداره چندتا فيلم برم ) ، ولگردي توي نت و چت تعطيل ( وبلاگ نويسي غير تعطيل البته ، در ضمن گاهي يه گپ نيم ساعته فكر نكنم مشكل ساز بشه ) پارك و گردش و كافي شاپ با رفقا تعطيل ( حالا واسه روحيه امون خوبه گاهي يه دوري با هم بزنيم ولي خيلي كوتاه ) ، مطالعه ي متفرقه تعطيل ( لزومي نداره هر روز روزنامه هاي اجتماعي و ورزشي و سياسي و فرهنگي  رو زير و رو كنم ، كتاب هم به خودم قول مي دم بيشتر از نيم ساعت در روز نخونم )، كنجكاوي هاي الكي و بيهوده توي فرهنگ لغت و در آوردن جد و آباد يه كلمه تعطيل ( بيكار كه بشم ، سردرد هم داشته باشم و نتونم مطالعه كنم ميشينم به ريشه ي كلمات فكر مي كنم معمولاً ، يه جور تفريح شوتيه !!! ولي الان ميدونم كه فقط بايد درس بخونم )  . من آدم بشو نيستم ! خودم مي دونم ! هر چي رو تعطيل كردم يه تبصره واسش گذاشتم ! خوب نيست آدم اينجوري باشه ، انگار دارم خودمو گول مي زنم . ولي آخه اگه واقعاً تعطيل كنم همه ي تفريحامو كه مي ميرم ! نه اينكه درس دوست نداشته باشما ! نه به خدا ! عاشق فيزيكم ، خراب ديفرانسيل ، ديوونه ي شيمي ، ولي بعد از 6 ماه خوش گذروني يهو نمي تونم بكوب بشينم سر درس . بيخيال ، دارم توجيه مي كنم . هر كه را طاووس خواهد ، پاشه بره هندوستان بياره !

2.    توي سايت ناسا داشتم مطلب مي خوندم ، مگه مي فهميدم ؟! مقاله ي فارسي خوب و معتبر كه نيست اصلاً ، مقاله هاي روسي و اسپانيايي و فرانسوي و ايتاليايي هم كه واسه من بي سواد هيچ فايده اي ندارند . مي مونه انگليسي هاش كه به ضرب و زور ديكشنري يه چيزايي از توش در ميارم . امروز خيلي بهم فشار اومد تا بفهمم اين مطلبي كه روي سايت ناسا هستش چه حرفي واسه گفتن داره . ياد يه حرفي از دكتر حسابي افتادم . پسرش مي گفت : پدر هميشه به ما توصيه مي كرد روزي يك ربع لغت زبان خارجي حفظ كنيد . شما كم سن و ساليد . اين رويه رو پيش بگيريد و تا پايان عمر ادامه بديد ، همين طوري به شما قول ميدم به چندين زبان مسلط بشيد . روزي يك ربع كه چيزي نيست ، وقت بگذاريد و جوابش رو بگيريد . دكتر حسابي خودشون مسلط بودند به چندين زبان زنده ي دنيا انگليسي و آلماني و فرانسه و . . .  .  تصميم گرفتم به حرف دكتر گوش بدم ، تا يه مدت هم ادامه دادم ، شايد يك ماه ، ولي اراده اش رو نداشتم ، يعني همه اش فكر مي كردم كار بيهوده اي هستش ، حتماً الان قبلي ها يادم رفته ، مگه تا كي مي تونم هر روز دوره كنم ، يه مدت كه بگذره حجم لغات زياد مي شه و اين امر مقدور نخواهد بود . موقعي كه اين حرف دكتر رو شنيدم و شروع كردم به عمل كردن 13 سالم بود . الان به اين فكر مي كنم كه چه خريتي كردم بلا نسبت شما ! اگه همون روزي يه ربع رو ادامه داده بودم الان ديگه ديكشنري شده بودم خودم ! اما افسوس . حالا هم دير نشده ! امروز شروع كنم بهتر از فرداست . يه بزرگي مي گفت ( يادم نيست چه كسي ) بچه كه بودم دوست داشتم پيانو ياد بگيرم اما شيطنت هاي دوران كودكي نذاشت ، نوجوان شدم و گفتم حتماً الان براي يادگيري موسيقي ديره چون خيلي ها دور و برم از كودكي شروع به نواختن كرده بودند. به دوران جواني كه رسيدم با كسي آشنا شدم كه خوب پيانو مي زد و از نوجواني هم آغاز كرده بود ، با خودم فكر كردم كاش دوره ي نوجواني را از دست نمي دادم اما افسوس . ديگر دير شده است . ميان سال هم كه شدم متوجه شدم سنين جواني براي يادگيري پيانو نا مناسب نبوده . اما حيف كه فرصت جواني هم از دست رفت ، امروز اگر پيانو نياموزم هنگام كهنسالي پشيمان خواهم بود بي ترديد ! امروز فهميدم كه براي پيشرفت هيچ وقت دير نيست . اما كاش زودتر مي فهميدم ! برنامه از امروز اينه ، روزي يك ربع يادگيري لغت انگليسي ! ( اسپانيايي يا ايتاليايي رو ترجيح مي دم ولي مسخره است انگليسي ندونسته برم سراغ يه زبان ديگه ) . شما هم بيايد اين حرف دكتر حسابي رو گوش بديد جان يه ستاره ! ضرر نمي كنيد ، از ما گفتن ، از شما هر جور عشقته !

 

و اما . . . ۳ !

 

تعريف روشنفكر : نمي دانم ! آره ، به همين راحتي ! نمي دانم ! آخه توي جامعه ي ما ، البته نه فقط جامعه ي ما ، توي نصف دنيا رسم اينه كه به هر مخالفي بگن روشن فكر . هر كس با شرايط موجود مخالف باشه يعني خيلي  باكلاسه ! يعني روشنفكره ! ولي خب اگه بنا بود من روشنفكري رو تعريف كنم احتمالاٌ مي گفتم روشنفكري يعني تحليل فرا عاميانه ي رويداد هاي موجود . گاهي با نگاه موافق و گاهي  همون پوزيسيون ! قبول دارم اون جايي كه چيزي باب ميل آدم نباشه بيشتر مشخص مي شه روشنفكر هست يا نيست ، اما فقط اين نيست كه ! بعضي ها براي اينكه ثابت كنند روشنفكرن همه اش غر مي زنن . به زمين و زمان گير مي دن . همه چيز معيوبه از نظرشون و همه ي خرابيها يه ربط روان شناختانه به كساني كه كاره اي هستند داره ! مثلاٌ روشنفكرا ، يا بهتره بگم اونايي كه دوست دارند روشنفكر باشند ، وقتي مي خوان يه فيلم نقد كنند ، كليه ي نواقص رو با ريز جزئيات بيان مي كنند تازه آخرشم چند تاشون رو به ناف خلق و منش كارگردان يا سناريست مي بندند .  اگه تو يه كلمه از كاراي خوشگل و فكر پشت اثر گفتي ، اينا هم مي گن ! گرفتي مطلبو ؟! اصلاٌ اينا انگار عقده دارند يكي ديگه باشند ، از خودشون فراريند . يك روشنفكر واقعي لعاب اثر رو برمي داره تا مخاطبش ، مريدش ، تا عامه ي مردم يه چيزي بفهمند يا چيزي رو طوري ببينند كه تا حالا نديدند . دكتر شريعتي – در جوار حضرت حق آرام باد – يك روشنفكر واقعي بود . مگه نه ؟ مي دونيد چي شد كه اين به فكرم رسيد ؟ توي اتوبوس امروز از تجريش به سمت سيد خندان مي رفتم ، اين خيابون شريعتي رو كه داشتيم پايين مي رفتيم يه آقاي نسبتاٌ مسن از اون جلو با صداي بلند گفت : اعتراض كني مي گن چرا اعتراض مي كني ! غر نزن ! آخه اين وضعيت ترافيكمونه ، اينم اسم خيابونامون ! اسم اين بي سواد مست لايعقل رو گذاشتند روي خيابون ! روشنفكرشون اينه ديگه ( با لحن تمسخر آميز ) ! مي خواستم اعتراض كنم ، ولي ديدم هيچ كس هيچي نگفت ! توي دلم گفتم : « خدا بيامرزت علي آقاي شريعتي ، اگه مي دونستي يه روز اينطوري متهمت مي كنند هيچ وقت نمي گفتي فاطمه فاطمه است ، اگه مي دونستي يه روز همه مقابل اين همه دروغ كه بهت بستند ( مست و لا يعقل و اينا رو ميگم ) 40-30 نفر بيخالي طي مي كنند هيچ وقت از شباي كوير نمي گفتي . چند تا آدم هستند كه هميشه دوست داشتم هم دوره ي اونها مي بودم ، قشنگ تر بگم ، دوست داشتم هنوز زنده باشند ، كساني مثل دهخدا ، مثل انيشتين ، مثل شما . ولي الان خدا رو شكر مي كنم كه اين آرزوم برآورده نشد . » ما بلد نيستيم رسم مريد و مرادي رو . ما بلد نيستيم ، كه اگر بوديم سكوت نمي كرديم . ليس علي المريض حرج ، حالا اوني كه اين ژاژخايي رو كرد هيچي ، ازش توقعي نمي ره ، كاملاٌ مشخصه كه روشنفكر نما بود ، و مي خواست با توهين به بزرگتر از خودش به احترامي ، چيزي ، برسه . اما يعني اون 40-30نفر ( كه من هم جزءشون بودم ) نبايد يه اعتراض مي كردند ؟ « نه .» اين جواب برادرمه ! گفت خوب كردي چيزي نگفتي وقتي براش تعريف كردم . گفت هيچ وقت سعي نكن با كسي درگير شي علي الخصوص وقتي تنها هستي ! گفت من يه چيزايي مي دونم كه تو نمي دوني ، گفت انقدر عصبانيت نداره كه ، خب اون همين قدر مي فهميده ، حالا اگه 1000 تا مثل اون بگن دكتر شريعتي لا يعقل بوده چيزي كه از دكتر شريعتي كم نمي شه ، مي شه ؟ « نه.» اينم جواب من بود:P ! نمي دونم ، شايد حق با برادرمه . دلم واسش تنگ شده ، برادرمو مي گم ، آخه صبح رفت مشهد ، هنوزم برنگشته . پروازش تاخير داره ، وگرنه الان بايد خونه مي بود . زود بيا داداش بزرگه ! دلم واست خيلي تنگيده !

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:48 توسط یه ستاره |



يا حق .

 

1.    شما فيلم طلاي سرخ رو ديديد ؟ محصول 1378 هستش و اثر جعفر پناهي . اين فيلم اون موقع مجوز پخش نگرفت . البته اينو هم بگم منم اگه معاون سينمايي وزارت ارشاد وقت بودم عمراً اجازه پخش مي دادم ! نه به خاطر حرفاي سياسي اش ! اونا كه همه اش راست بود ! ولي يه چيزاي ديگه توي قصه گنجانده شده بود كه اگه نبود هم لطمه اي به فيلم نمي زد . بودنشون فقط باعث شد فيلم به اين بهانه هم كه شده هيچ وقت مجوز نگيره ! دوسالي مي شد كه گيرش آورده بودم و مي خواستم ببينم ! اما فرصت نمي شد ! بالاخره چند روز پيش ديدمش . خيلي منو ياد آژانس شيشه اي حاتمي كيا مي انداخت . آژانس شيشه اي هم همون سال فكر كنم توليد شد ، يا يه كم پس و پيش . يه سكانس اول فيلم و شخصيت نقش اول كه رزمنده و جانباز بود اين احساس شباهت دو فيلم رو توي دلم ايجاد كرده بود . ما جراي 2 تا فيلم كاملاً متفاوته البته ! حاج كاظم  آژانس شيشه اي به خاطر رفيقش اون بساط رو به راه انداخت ، اما مشابه اين حركت رو حسين آقاي طلاي سرخ به خاطر خودش ، به خاطر انتقام گرفتن از كسي كه به شخصيتش توهين كرده بود انجام داد . اونم نه در شرايط عادي . تحت تاثير مصرف نوشيدني الكلي !! اصلاً فكر و عقايد حاتمي كيا و جعفر پناهي قابل مقايسه نيست ! حاتمي كيا هميشه توي انتخاب بازيگر نهايت تلاشش رو مي كنه كه بهترين ها رو برگزينه . اما جعفر پناهي درست مثل استادش كيارستمي ، هميشه سعي مي كنه از نابازیگرها استفاده كنه . حرف مشترك دوتا فيلم يه تيكه از وصيت نامه ي شهيد باكري بايد باشه كه ميگه آدما بعد از جنگ سه دسته مي شن ، و اينكه با لحني كنايي مي گه : كدوم ما الان براي بازماندگان دفاع ارزش قائليم ؟! مايي كه ادعامون مي شه كجا براي اونا حرمت قائل شديم ؟! توصيه مي كنم اين فيلم رو حتماً ببيند .

2.    امروز سر كلاس ديفرانسيل از بد شانسي جزء بچه هايي كه قراره ازشون پرسش بشه پاي تخته احضار شدم ! يه ربع تموم ايستاده بودم ، مشخص بود هدف استاد اينه كه من يه اعتراضي بكنم و بگم مثلاً تمرين منو بديد حل كنم ! منم از ايشون پررو تر ! مثل بچه مظلوما فقط ايستادم و مشغول باز و بسته كردن در ماژيك شدم ، هر از چند گاهي هم نگاه مظلومانه اي به تخته مي انداختم . حالش يه كم گرفته شد ! چون توقع داشت من شاكي بشم و از كوره در برم ! بعد يه ربع كه به همه تمرين داد گفت تمرين اين بنده ي خدا رو بدم كه يه ساعته معطله و داره مظلومانه منو نگاه مي كنه ;)تمرين اول رو از حد داد ، بلد بودم ، آسون بود ، اما براي اينكه يه كرمي ريخته باشم غلط حل كردم ! دوتا جمله بود كه جمعش يا 0 مي شد يا 1- . مي دونستم اينجا 1- مي شه اما اون دوتا رو صفر گرفتم و جواب آخر يه واحد با جواب صحيح متفاوت شد . نگاه كرد ، فهميد از قصد بود فكر كنم ! گفت پاك كن تمرين دوم . يه دنباله داد كه همگرايي و كران داريشو بررسي كنم . اين دفعه ديگه واقعاً كران داريشو بلد نبودم ، مثلثاتي بود ، قيافه ي زشتي داشت ! فقط همگرايي اشو بررسي كردم بعد گفتم من برم دم در؟ ( آخه هر كي درس نخونده بود مي فرستاد دم در !) نگاه كرد ديد همگرايي رو درست بررسي كردم ، يه چشمك زد گفت نه بشين . احتمالاً فكر كرد دارم اذيت مي كنم ! بهتر ! رفتم در كمال خونسردي نشستم سر جام . حتي تشكر هم نكردم كه منو از سه ساعت درس محروم نكرد ( آخه خيلي ها درس هم خونده بودند اون روز اما انقدر گير داد بهشون تا يه چيزي پيدا كنه بلد نباشن و بيرونشون كنه ! يه 8-7 نفري ر وهم بيرون كرده بود ! )  كار بدي كردم ؟؟؟ فكر نكنم ! نمي دونم ! ولي حدس مي زنم دفعه ي ديگه از اين لطفها نكنه در حقم ! يه چيز ديگه هم بگم از كلاس امروز . استاد با ماژيك قرمز روي تخته نوشت قضيه ي وايراشتراس ( بخوانيد واي راشت راس (!) ) . اكثر ما كه فارغ التحصيل بوديم تعجب كرديم ! اين قضيه هيچ جاي ديفرانسيل و حسابان و رياضي 2 به گوشم نخورده بود . گفت چيه ؟ چرا اين طوري نگاه مي كنيد ؟ چيزي نيست كه ! اسمش گنده است ولي خودش خيلي باحال نيست ! البته دو سال در ميون توي كنكور ازش تست مياد ولي هيچي نداره . نگران نباشين . صورتش اينه : هر دنباله ي يكنوا و كران دار همگراست . اين قضيه حتي دو شرطي هم نيست ! ( يعني نمي شه گفت هر دنباله ي همگرا يكنوا و كران دار است ) اسمش هم توي كتابتون نيست . واسه اطلاعات عمومي تون گفتم . حرف جالبيه ها ! اسمش گنده است ولي خودش هيچي نداره ! چقدر چيز مثل وايراشتراس توي دنياي ما وجود داره ! چيزاي گنده اما توخالي ! مثلاً  ...... اِم ...... مثلاً كتاباي بي محتوا با اسم هاي قشنگ و دهان پر كن ( كتاب هوا را از من بگير خنده ات را نه به جهت ترجمه ي ضعيفش ، يا اين كتابهاي جيبي پيرامون موفقيت كه دو سه سالي مي شه خيلي مد شده و دست همه يكي اش هست ، مثل كتاب انديشه هاي نيروبخش كه هيچ كمكي به من يكي نكرد ، يا كتاب بنفش قلمچي همين ديفرانسيل كه مولفش غلامرضا حلي هست و مثلاً توش تستهاي تيز هوشانه ولي من به سادگي از پسش بر اومدم ، چون اسم تيزهوشان فقط گنده است ولي تستهاش با همين چيزايي كه ما غير تيزهوشان بلديم حل ميشه ) ، يا فيلم هايي مثل چه كسي امير را كشت كه هم اسمش جذابه و هم هر چي بازيگر باحاله توش جمعند ولي وقتي مي شيني فيلم رو ببيني واقعاً به جاي سناريست و كارگردان شرمنده مي شي !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 19:45 توسط یه ستاره |


 

يا حق .

 

1.    امروز توي روزنامه يه مقاله مي خوندم راجع به مشكلات قوانين بانكي و اينكه ندامتگاه ها پره از كساني كه به دليل عدم آشنايي كافي با اين قوانين و چك واين جور چيزا حبس براشون بريده اند . بعد ياد يه مطالعه ي ديگه افتادم كه مي گفت حدود 68% يا شايدم 67% آدمايي كه در زندان هاي جهان به سر مي برند بار اولشون نيست كه زندان رو تجربه مي كنند . پس ما واسه چي سر در زندان اوين نوشتيم ندامتگاه اوين ؟! واقعاٌ واسه چي ؟! اگه اين ملت بزهكار واقعاٌ نادم شده بودند كه دوباره كاري نمي كردن پاشون به همچين جاهايي برسه ! شايد اين كار رو كردند كه القاي غير مستقيم كنند به زنداني ها كه آقا جان ، شما بايد نادم بشي ! بايد ! شايدم ديدند واژه ي زندان يه كمي low class به نظر مي رسه (!) نمي دونم . ولي به هر صورت ندامتگاه سركاريه ! خواستم بدونيد كه بيشترشون نادم ( پشيمان : دي ) نيستند !!!

2.    وبلاگ نويسي به آدم اين فرصت رو ميده كه به اشتباهاش اعتراف كنه ، اونا رو فرياد كنه ، بدون هيچ گونه واهمه اي ! به قول دوستم : آدم اول يه كاري رو نمي كنه بعد تازه فكر كنه درست بوده يا نه ! ولي من خيلي وقتا بعد از اينكه يه كاري رو مي كنم فكر مي كنم درست بوده يا نه ! نمونه اش همين الان ! بگم چي شده ؟؟ نه بي خيال . نه خوب مي گم ! نه ، نه ! نمي گم . آخه روم نمي شه  . ولي قول مي دم اگه يه بار ديگه قبل از انجام كاري به عواقبش فكر نكردم حتماٌ بيام اينجا بذارم همه ي دنياااااااا ببينن ! ( حالا نيست همه ي دنيا ميان نوشته هاي منو بخونن !!!!!! )

3.    بازار انتخابات خيلي داغه ! البته نه بين همه !! ولي من توي مجامع دانشجويي خيلي ديدم از اين بحثا . اصلاح طلبا ، اصولگراها و اصولگراهاي اصلاح طلب هيچ كدوم به اجماع نرسيدن . بيشتر از همه اصلاح طلبا دچار چند دستگي اند . توي روزنامه خوندم كه كروبي گفته ما هرگز كوتاه نمي آييم و به نفع كسي يا ائتلافي كنار نمي ريم . بعد زنش گفته نه ! ما مي ريم كنار اگه به نفعمون باشه ! كروبي هر چي گفته به خودش و حزب اعتماد ملي اش مربوطه ! عجب بساطيه خدا وكيلي !!! اصولگرا ها هم كه دوتا شاخه ي اصلي شدن ، آبادگران و ائتلاف رايحه ي خوش خدمت . اصولگرا هاي اصلاح طلب هم يه ائتلاف درست درمون از توشون بيرون نيومد آخر . يه سري كانديداي مستقل هم داريم كه ، من اكثرشون رو نمي شناسم . كلاٌ هيچ وقت از سياست سر در نياوردم . هيچ وقت نفهميدم حق با كيه . قبلاٌ فكر مي كردم كه حالا كه دولت و مجلس اصولگرا هستند ، شوراي شهر بهتره اصلاح طلب باشه . چون اگه همه اشون از يه حزب باشند ديگه متوجه خطاهاي خودشون نيستند . ولي الان مي بينم نه بابا ! حزب بازي بيشتر از حد نرمال شده ! همه مي خوان حال گيري كنند . اين وسط مردم و شهر و . . .  نفله مي شن !!! ولي يه چيزي بگم ؟ درسته كه توي اين آشفته بازار ، آدم احساس مي كنه هيچي سرجاي خودش نيست ، هيچ كس حواسش به كار خودش نيست ، مردم به حقوقشون نمي رسند ، اما من راي مي دم . من راي مي دم و توصيه مي كنم كه تو هم راي بدي ، حتي شده راي سفيد . اگه مي خواي اعتراض كني ، لا اقل طوري اعتراض كن كه نشون بدي سرنوشت اين مملكت واست مهمه . وقتي راي ندي . . .  تو فهيم تر از اوني هستي كه من بخوام بهت درس بدم و برم بالاي منبر .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:43 توسط یه ستاره |


 

يا حق . 

 

 نمي دونم چه جوري شروع كنم . الان ساعت حدود 10:15 چهار شنبه 15/9 هست ، از اسپيكر صداي يه سمفوني از بتهون مي ياد ، سمفوني شماره ي 9 ، محبوب ترين اثر بتهون از نظر من و البته معروف ترينش . اولين باره كه احساس مي كنم صداش اذيتم مي كنه . اسپيكر خاموش . خاموش . نمي خوام هيچي بشنوم . فقط مي خوام بگم .  15/9/1384  يعني يك سال پيش در چنين روزي ، يك فروند هواپيما C-130 نيروي هوايي حامل خبر نگاراي صدا و سيما و مطبوعات سقوط كرد . همه مردند . هر كسي كه مسافر اين هواپيما بود ، مسافر بهشت شد . بهشون مي گن شهيد . درست نمي دونم چرا . شايد چون داشتند مي رفتند تا اخباري از رزمايش رو به گوش دشمناي ايران و دوستاي ايران برسونن . اخباري كه ايران رو مقتدر تر جلوه مي داد شايد . ايران يك كشور ( ناسلامتي ، مثلاً ) اسلاميه ديگه . مهم نيست كه اونا واقعاً شهيد هستند يا نه . مهم اينه كه . . . مهم واقعاً چيه ؟ خودمم نمي دونم . شايد مهم اينه كه بفهميم علت حادثه چي بوده . شايد مهم اينه كه نذاريم ديگه از اين اتفاقا بيفته . شايد مهم اينه كه تا اون جايي كه مي تونيم نذاريم خونشون پايمال شه ، بايستيم به خونخواهي اونها . شايد هم مهم اينه كه . . . نمي دونم . نمي دونم چي بايد بگم . بعضي از اونا ، يعني بعضي هاشون كه من مي شناختم واقعا متخصص بودن . حالا شايد تعدادي آماتور روي صندلي هاي اون ها نشستند . چند سال ديگه بايد بگذره تا همچين آدم هاي متعهد و متخصصي پرورش يابند ؟؟ چند سال ؟؟ توي كتاب ديني خوندم كه اراده ي خدا و اختيار انسان در طول هم اند . اين اراده ي خدا بود ؟؟ شايدم مي شد آدمايي از قوه ي اختيارشون بهره بگيرند و جلوي اين حادثه ي وحشتناك و تلخ رو بگيرند . كاش اون طياره ي لعنتي هيچ وقت بلند نمي شد ، هيچ وقت عزم اوج گرفتن نمي كرد ، كدوم اوج كدوم كشك ، اوج نشده حضيض سراغشون اومد ، سراغ طياره ، خلبان و مسافراي بهشت . نمي دونم . اميدوارم ، فقط اميدوارم كه ديگه اين جوريا نشه . معني همه ي اين حرفام تسليت بود ، ولي آخرش يه بار ديگه رسمي و درست حسابي تسليت مي گم . اميدوارم جاشون خوب باشه .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:39 توسط یه ستاره |


یا حق .

اصلا حوصله ی آپ کردن ندارم . تا اطلاع ثانوی . هر چی سعی کردم بنویسم از مثلث برمودا نشد . :(

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 15:23 توسط یه ستاره |


يا حق .

يه مرضي هست به اسم آلزايمر كه معمولاً خود لغتش منو ياد پيري مي اندازه . واسه همين ازش مي ترسم . چون از پيري مي ترسم . بخاطر اينكه هر وقت آدم مسني رو مي بينم اولين چيزي كه به ذهنم مي رسه اينه كه آيا اين آدم الان كه به گذشته نگاه مي كنه از زندگيش راضيه ؟ يا نه ، تو اوج حسرته ؟ خب البته حسرت روزاي رفته هميشه هست چون كيفيت زندگي آدم بخاطر روح بي نهايت طلبي كه داره هيچ وقت اوني نخواهد بود كه خودش مي خواد . بازده وقتش هم هيچ وقت هيچ وقت 100% نمي شه ( اينو از خودم گفتم ، يعني من هيچ وقت تجربه ي بازده ي 100% نداشتم با اينكه خيلي تلاش كردم واسش ) .

اما وقتي آدم مسن مي شه خيلي مهمه كه احساس رضايت كنه . از پيري واسه همين مي ترسم ، واسه اينكه تضميني وجود نداره كه من اين رضايت رو داشته باشم . تضمينش خودم بايد باشم كه فكر نكنم هنوز بتونم روي خودم حساب باز كنم .

اين روزا همه اش احساس پيري مي كنم ، آخه آلزايمر گرفتم ( دو نقطه دي ) !!! كنترل تلوزيون يه دو روزي گم شده بود ، كل خونه رو زيرو رو كرديم پيدا نشد . بعد از دو روز توي يكي از جيباي شلوار شش جيب من پيدا شد ! ولي من اصلاً يادم نبود كي كنترل رو گذاشتم تو جيبم !!! مامانم يه بسته قرص استامينوفن خريده بود برام كه از سرماخوردگي كه حس مي كردم محتمله با خوردنش پيش گيري كنم . امروز مي شد 4 روز كه اين بسته قرص غيب شده بود . بعد مامانم چند ساعت توي فريزر پيداش كرد !!!!! ديروز مهمون داشتم . يكي از دوستام اومده بود پيشم . براش چايي ريختم ، شير سماور رو باز گذاشته بودم !!

شانس آوردم مامانم زود رفت يه سري به آشپزخونه زد وگرنه سيلاب راه مي افتاد !!! بالكل گيج مي زنم ، يعني خيلي بد رقم گيج مي زنم : (( . دقيقاً نمي دونم علتش چيه ، فكرم اين روزا خيلي مشغوله ، منتظر جواب تكميل ظرفيتم بعدشم اضطراب دارم يه كمي ، مي ترسم از اينكه قبول نشده باشم . بعدشم دو سه تا كار عقب مونده دارم كه خيلي سخته و جرات شروع كردنشونو ندارم . و ديگه اينكه يكي دوتا كار فكر نكرده انجام دادم ، همه اش به اونا فكر مي كنم ، نمي دونم درست بوده يا نه . خلاصه بهم ريخته ام حسابي .

آدم يا بايد كار فكر نكرده نكنه يا اگه كرد ديگه بهش فكر نكنه ( دونقطه قدر مطلق ) .

اين جمله ي آخري نكته ي روز بودا ! يعني سه ربع حرف زدم گفتم چه نتيجه اي بگيرم ؟! توي درياي اين يه چكه فكر غرق شدم اين از آب در اومد !

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 22:25 توسط یه ستاره |


يا حق .

1- خواب ديدن خوبه ؟ بده ؟ من خيلي خواب مي بينم ، هر حسي كه دلم بخواد داشته باشم رو توي خواب معمولاً مي بينم و درك مي كنم . هميشه دلم مي خواست بدونم سكته يعني چي . منظورم اينه كه وقتي كسي سكته مي كنه دچار چه حسي مي شه در اون لحظه . هم خواب سكته ي قلبي ديدم هم سكته مغزي ( دونقطه دي ) ! يا اينكه هميشه دلم مي خواست ببينم پرنده ها دنيا رو چه جوري مي بينن . خواب ديدم عين پرنده پرواز مي كنم ، يه جوري بود ، حس مي كردم ، همه ي دنيا زير پامه ! يا مثلاً كاربرد مثلثات رو زياد درك نكرده بودم ، خواب ديدم حجم يه كره ي ناقص رو با مثلثات بدست آوردم ! يه خواب باحال ديگه ام اينه : ديدم يه رشته كوه زحل و مشتري رو به هم وصل كرده ، بعد تازه ، زحل و مشتري توي خوابم گازي نبودن ، من رو هر دوشون قدم زدم آخه ( دو نقطه دي ) !

ديشب اصلاً خوابم نبرد ، تا ساعت 6 صبح بيدار بودم . ديگه ساعت 6 خوابيدم تا 11 ( دونقطه پي ) . توي اين چرت ناقص صبحگاهي خواب ديدم يه سياهچاله ي مركز كهكشان خودمون داره منو مي بلعه !!!!! سياهچاله مي دوني چيه ؟ يه جسم پر جرمه كه به دليل جرم زياد و چگالي بالاش تمايل به بلعيدن اجرام موجود اطرافش داره . ميگن مركز همه ي كهكشانها ابر سياهچاله هايي هستش كه باعث انسجام كهكشان مي شه . البته ديده نمي شن ، يعني اصلاًُ از اسمشون مشخصه سياهن و توي ماده ي تاريك محو . بذار اينجوري مثال بزنم : هري پاتر رو تصور كن كه روي يه مبل چرم نشسته در حاليكه توي اون شنلشه و ديده نمي شه . مبل چرم خب نرمه و بخاطر وزن هري دچار يه انحنايي مي شه ، يعني گود مي شه . سياهچاله ها همينجوري انحنا بوجود مي يارن توي فضا-زمان . حالا بگذريم .

داشتم خوابمو مي گفتم ( دو نقطه پي ) . خواب ديدم من مثل يكي از ستاره هاي كهكشان راه شيري دارم دور سياهچاله ي مركزش مي گردم كه يه دفعه حس مي كنم دارم كشيده مي شم به سمتش . توي خواب دوزاريم افتاد كه نبايد اينجوري باشه . با صداي بلند داشتم مي گفتم اگه قرار بود سياهچاله هاي مركز كهكشان ستاره هاشونو ببلعن كه اصلاً كهكشاني سالم و درست درمون و پا برجا نمي موند . از خواب پريدم از صداي خودم كه داشتم بلند بلند و البته ناواضح نطق مي كردم !! از صبح توي كف همين خوابم ! اصلاً بزرگ نشدم . خوابام عين بچه هاس !

 2-چند روز بيشتر نمونده كه من خاله بشم ( دو نقطه پي ) ! شايد 10 روز يا يه كمي بيشتر . خاله ها در قبال خواهرزاده هاشون مسئوليت دارن ؟؟ اين روزا همه اش به اين فكر مي كنم كه وقتي اميرعلي به دنيا بياد آيا منم مسئوليت خاصي دارم در مقابلش ؟؟ از طرفي پذيرفتن يه نقش جديد توي خانواده برام جذابه و از يه طرفم يه كم مي ترسم . آخه بلد نيستم خاله باشم . آهااااااااااااااي ! يكي كمكم كنه !!!!!

3-خدايا ! من در كلبه ي فقيرانه ي خود چيزي را دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري ، من چون تويي دارم و تو چون خود نداري ( امام سجاد (ع) ) اگه هر روز با صداي بلند لا اقل يك بار اين جمله رو نگم روزم شب نمي شه ! امروز گفتم يه جوري فريادش كنم كه خيلي ها بشنون ! همينجوري كه ديدي ( دو نقطه دي )

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 13:41 توسط یه ستاره |


يا حق .

 1- حالم بده ! سه هفته است كه زندگي ام شده پر از اشتباه . هر كاري مي كنم دو روز بعد مي فهمم اشتباه بوده . وقتي ام مي فهمم اشتباهه نمي تونم از فكرش بكشم بيرون . آخه مگه من چقدر بناست عمر كنم كه اين همه اشتباه مي كنم . به اين فكر مي كنم كه حالا من سه هفته اس توي نخ اشتباهام رفتم ، 18 سال زندگي چي ؟؟ غرق اشتباه و نادوني بدون اينكه خودم بفهمم . حالم بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . به يكي از دوستام گفتم تو وقتي يه اشتباه مي كني چي كار مي كني كه از فكرش بكشي بيرون ؟ حدس مي زني چي گفت ؟! گفت يه اشتباه ديگه مي كنم كه از فكر قبلي بكشم بيرون ! يه جورايي الان منم دارم ناخواسته همين كارو مي كنم . اشتباه پشت اشتباه . چرا اينجوري شدم من ؟

 2- فيلم باجه تلفن رو ديدي ؟؟ منم نديدم ولي فيلم نامه اش رو خوندم ، فيلنامه اش باحال تر از فيلمشه . فيلمنامه ي يه فيلم 80 دقيقه اي مي دوني چندتا سكانسه ؟! يك سكانس ! خيلي ام ماجراش جذابه . ولي آخرش آدم توقع داره ته ماجرا در بياد كه نمي ياد و يه جورايي به صفحه ي آخر سناريو ( يا دقيقه ي آخر فيلم ) كه مي رسي مي خوره تو ذوقت و احساس مي كني خواستن سر كارت بذارن . محصول 2003 بايد باشه اگه اشتباه نكنم . 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 21:25 توسط یه ستاره |


يا حق .

هنگام گلوله باران وحشيانه ي تولون ، ناپلئون جوان مثل يك ني در باد مي لرزيد . سربازي كه او را به اين حال ديد به هم قطارانش گفت : نگاهش كنيد ، دارد از ترس مي لرزد . ناپلئون پاسخ داد : بله مي ترسم اما به جنگيدن ادامه مي دهم . اگر نصف من مي ترسيديد مدت ها پيش فرار كرده بوديد . استاد مي گويد : ترس نشان ترسو بودن نيست . ترس مي گذارد در برابر موقعيت هاي زندگي شجاع و متين باشيم . كسي كه ترس را تجربه مي كند و با وجود اين ترس بي آنكه مرعوب شود به راه خود ادامه مي دهد شجاعت خود را ثابت مي كند . اما كسي كه به شرايط دشوار تن مي دهد بي آنكه خطر را به حساب بياورد تنها بي مسئوليتي خود را ثابت مي كند .

برگرفته از مكتوب اثر پائولو كوئليو


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:55 توسط یه ستاره |


یا حق.

نمي دونم شما تا به حال دعاي وداع ماه رمضون رو خوندين يا نه . دعاي 45 صحيفه ي سجاديه است . من معمولا اگر از ترجمه ي دعايي زياد سر در نيارم فارسي اش رو مي خونم . اين دعا هم از اوناس كه آدم سالي يه بار سراغش مي ره و زياد از عباراتش سر در نمي ياره ( خودمو مي گم ) . من امروز به خاطر مريضي شديدي كه داشتم روزه نگرفتم يعني قرص اينا بايد مي خوردم . نمي دونم اين ويروسا هنوز پاييز نيومده چرا گير دادن به من !! اصلا حوصله ي كلاس رفتن هم نداشتم اما از سر ناچاري راهي شدم . استاد هندسه مي گفت فردا عيده . سر كلاس زياد حرفشو جدي نگرفتم تا تموم شدن كلاس . توي راه برگشتن به خونه ساعت 18:30 اينطورا يهو به خودم اومدم ديدم شب شده .

اين كه فردا عيد باشه و من آخرين لحظات آخرين روز ماه رحمت رو از دست داده باشم فكر وحشتناكي بود . اومدم خونه . داداش كوچيكه همه اش مي گفت كاش فردا عيد باشه حوصله ي مدرسه ندارم . پسردايي ام مي گفت امتحان علوم داره و از خداشه فردا تعطيل شه . پدرم هم رو حساب معنوياتي كه من زياد ازش سر در نمي يارم واسه اومدن عيد فطر خيلي ذوق داشت .

اما من دوست نداشتم عيد باشه . از خدام بود عيد نباشه . چون مي خواستم توي لحظات آخر يه حرفايي به خدا بزنم كه . . . از دستم رفت . يه سرو صداهايي توي آسمون شد . خواهرم فكر كرد اسلحه بازيه !! ولي من گفتم فكر كنم عيد شده . تلوزيون رو روشن گردم . بله ! عيد بود .

چقدر گريه كردم امشب . همه اش به اين فكر مي كردم كه آيا اونطور كه بايد آدم شدم ؟؟ نه . نشدم . اشكم واسه همين جاري بود . واسه ي اينكه احساس مي كردم از اين سي روز درست استفاده نكردم . خدا كنه تو مثل من اين حس رو نداشته باشي .

راستي عيدت مبارك ! حالا يه كوچولو از ترجمه ي دعاي 45 صحيفه رو هم واست مي ذارم . ببينيد امام سجاد (ع) ماه رمضان رو چجوري مي خونه :

سلام بر تو اي بزرگترين ماه خدا ، سلام بر تو اي عيد عاشقان حق ، سلام بر تو اي كريمترين همنشين از ميان اوقات و اي بهترين ماه در روزها و ساعات ، سلام بر او اي ماهي كه در طي تو برآورده شدن آمال نزديك گشته و اعمال در آن فراوان است . سلام بر تو اي همنفسي كه قدر و منزلتت بزرگ و فقدانت بسيار دردناك است و اي مايه ي اميدي كه دوريت رنج آور است ، سلام بر تو اي همدمي كه چون رو كني ما را مونس شاد كننده اي و چون سپري شوي وحشت آور و دردناكي ، سلام بر تو اي همسايه اي كه دلها نزد تو نرم شود و گناخان در تو نقصان گرفت ، سلام بر تو اي ياوري كه ما را در مبارزه با شيطان ياري دادي و اي مصاحبي كه راه هاي احسان را هموار و آساان ساختي . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:2 توسط یه ستاره |


يا حق.

اين مدتي كه نبودم خيلي درگير بودم . از شما چه پنهون داشتم براي گرفتن يه تصميم مهم فكر مي كردم . آدما وقتي واقعا به چيزي فكر مي كنن هر كدوم يه شكلي مي شن . دقت كردي ؟! من خودم وقتي زياد فكر مي كنم به جاي اين كه شبيه آدم متفكرا بشم شبيه اين گيج و منگا مي شم . اصلا انگار تو اين دنيا نيستم !! واسه همين اين جور موقع ها همه مي فهمن مي خوام تصميم بگيرم . آخه خب تصميم گرفتن خيلي مهمه ديگه . وضعيت امروز من نتيجه ي تصميماي ديروزمه و اوضاع فردام بسته به تصميماي الانم ( قولي از آنتوني رابينز )

اما حرفاي الان :

1- اين بازي پرسپوليس سايپا رو ديدين چه نا مردي بود !؟ من يه چند وقتي از فوتبال فاصله گرفتم . يعني ناخواسته وارد بازي پيچيده ي زندگي شدم و ديگه زياد وقت واسه فوتبال ديدن و روزنامه ورزشي خوندن ندارم . خيلي اتفاقي مجذوب تموشاي اين بازي شدم . ولي حكمتشم فهميدما . حكمت همين فوتبال ديدنو مي گم . نيست چند وقت بود سوال واسم پيش اومده بود كه خدا چجوري دست حق رو مي گيره ، واسه اون خدا برنامه ام رو رديف كرد كه نشونم بده يه چشمه . داور كه به قول معروف بازي تو مشتش بود قسم خورده بود پرسپولس رو اوت كنه . علي دايي هم كه كاپيتان و مربي و . . . همچين واسه جفت گلايي كه به تيم قديميش زد ذوق مي كرد و با حرص فرياد مي كشيد كه انگار دروازه ي برزيل رو باز كرده ( ما كه فهميديم قصه ي كري خوندن بود ) خوبه يكي اش پنالتي بود . اما دست خدا كجا بود ؟؟ اونجا كه اگر چه داور را به را به نفع مي گرفت و يه پنالتي الكي هم واسه سايپا دست و پا كرد به طرز افتضاحي استاد دايي يه پنالتي رو پر داد !!! اگه بازي رو ديده باشين گل دوم هم كه پرسپوليس به ثمر رسوند تو اون لحظات آخر حرف توش بود . همه چيز دست به دست هم داده بود كه پرسپوليس ببازه اما نشد . ني دونم ! شاهتم مخسره بياد به نظرت اما من واقعا حس كردم خدا با قرمزا بود بي تعسب ( تعصب )

2- سريال هاي ماه رمضون امسال رو دنبال كردين ؟؟ جسارتا اين بوي خوش زندگي كه اصلا ارزش مصرف كردن برق و نداره . اين سريال شبكه دو هم چيه اسمش . . . يادم نيس . . . خيلي افكت هاي ضعيفي داره كه هيچ . ديالوگهاي همه شبيه هم ديگه است و خيلي هم كليشه ايه هيچ ، نمي دونم اين استاد واسه چي راه به راه مياد با فرهاد صحبت كنه و يه خط شعر بخونه و يه سري حرفي كه اصلا آدم ازش سر در نمياره بگه . اين اومدناي استاد اصلا قشنگ نيست . حالا از حق نذگريم اين زيرزمين گرچه گره هاي گاهاً بي موقعي مي افته تو سير قصه اش ولي واقعا عام پسنده .

ببخشيد mp3 حرف ميزنم . قرار نيست همه ي اينا رو نقد كنم فقط يه دو كلمه مي خوام از صاحبدلان بگم .

 

                               نمایی از صاحبدلان

معمولاً كارگردانايي كه عمده ي كارشون واسه تلوزيونه بعد از پخش يه اثر موفق همه اش به اين فكر مي كنن كه به سرعت يه كار ديگه بفرستن رو آنتن كه بتركونه و يه وقت كسي نگه موفقيت كارشون شانسي بوده (!) بعد از وفا بي تابانه منتظر اثر بعدي محمد حسين لطيفي بودم . مطمئن بودم كار قشنگي خواهد بود . امروز كه يه 28 يا 29 قسمتي رو ديدم الحق و الانصاف بايد بگم آقاي لطيفي دست مريزاد ! خيلي چيزا در صاحبدلان نمره ي 100 ميگيره به نظر من . از جمله تصوير برداري و نور پردازي و موسيقي . مي گن موسيقي خوب اونيه كه وقتي روي متن تصوير پخش مي شه شنيده نشه . من مي گم نه فقط موسيقي ، كه كار نور يه فيلم يا سريال هم همينه . نور پردازي نبايد حس بشه فقط بايد حس بده . صحنه هاي التهاب رو اگه با چشم نقادانه نگاه كنيد متوجه مي شيد كه چرا مي گم كار نور 100 شده ! كارن همايون فر هم كه همه مي دونيم اين كاره ست . بچه تر كه بودم ، حدود 6 سال پيش يا يه كم اين ور اون ور ، يادمه خيلي تحت تاثير موسيقي پليس جوان سيروس مقدم قرار گرفته بودم . گرچه فيلمنامه اش آبكي بود ولي عوامل ديگه اي مثل بازي مريلا زارعي و شهاب حسيني و فرهاد اصلاني يا همين موسيقي باعث شده بود من اين مجموعه رو دنبال كنم . برگردم به صاحبدلان : چيزي كه خيلي خيلي خيلي خيلي نظر من رو توي اين سريال جلب كرده و وقتي مي خوام ازش بگم سكوت مي كنم – چون نمي تونم درست درمون از قشنگياش بگم – فيلمنامه ي صاحبدلان ( يا همون ساده دلان كه از اول قرار بود اسم سريال هم باشه ) هستش . درسته كه خيلي ها مي گن سبك ديالوگ ها اصلا با آدماي قصه جور در نمي ياد اما من مي گم اگه قرار بود اين آدما جور ديگه اي حرف بزنن ، مثلا ساده تر ، عمراً قصه تاثير گذار مي شد . حتي شرط مي بندم خود شمايي كه الان اينو مي گيد در اون صورت هم خرده مي گرفتين كه آقا چرا قصه ي به اين قشنگي رو انقدر ضعيف نوشته . روي كلمه به كلمه ي ديالوگ ها فكر شده . روي تك تك كلمات و جملات عادي كه ازش گذشتيم به سادگي ، به خدا فكر شده بود . مثلاً يه سكانسي بود كه رامين با جليل توي ماشين نشسته بودن . موبايل رامين زنگ مي خوره ، رامين reject مي كنه . جليل مي پرسه كيه ؟ رامين مي گه گوشي اش رو گاهي به يه دوست قرض مي ده ولي فراموش كرده بود نگه به كسي شماره نده . اون موقع من و همه ي شما فكر كرديم دروغ گفت . سيد خليل پشت خط بود ولي رامين اينجوري گفت كه مسئله اي پيش نياد . اما رامين راست گفته بود . ظرافت قضيه اينجاست كه وقتي ما مي فهميم superman ماجرا همين رامين هست ، نبايد اونو اهل دروغ و يك سري ديگه از گناها شناخته باشيم . و همينطور هم شد . اميدوارم منظورمو رسونده باشم ! استفاده ي بكر از قصص قرآني هم كه ديگه گفتن نداره . حضرت موسي ، حضرت يونس ، حضرت يوسف ، حضرت يعقوب ، هابيل و قابيل و حضرت نوح . انقدر قشنگ اينا رو توي سير خطي داستان جا داده بودن كه با يه چكه فكر كردن آدم رو واقعاً غرق مي كرد در آيات خاصي كه تلاوت مي شد . اوايل من فكر مي كردم قراره بر مبناي سوره ي طه و داستان موسي (ع) فقط كار بشه . اما بعد كم كم ديدم نه ! البته اصل ماجرا همين جنگ موسويه با فرعون قوم و خويش ! حرف خيلي زياده راجع به اين موضوع . اما من خسته ام.

حق نگهدار.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:6 توسط یه ستاره |


 

به كرم پيله شنيدم كه طعنه زد حلزون

كه كار كردن بي مزد عمر باختن است

 

پي هلاك خود اي بي خبر چه مي كوشي

هر آنچه ريشته اي عاقبت تو را كفن است

 

به دست جهل به بنياد خويش تيشه زدن

دو چشم بستن و در  چاه سرنگون شدن است

 

چو ما برو در و ديوار خانه محكم كن

مگرد ايمن و فارغ زمانه راهزن است

 

بگفت قدر كسي را نكاست سعي و عمل

خيال پرورش تن ز قدر كاستن است

 

به خدمت دگران دل چگونه خواهد داد

كسي كه همچو تو دايم به فكر خويشتن است

 

به روز مرگم اگر پيله گور گشت و كفن

به وقت زندگي ام خوابگاه و پيرهن است

 

مرا به خيره نخوانند كرم ابريشم

به هر بساط كه ابريشمي است كار من است

 

ز جان فشاني و خون خوردن قبيله ي ماست

پرند و  ديبه ي گلرنگ هر كه را به تن است

 

 

منطقيش اينه كه وقتي اين شعرو مي خوني بگي خب حق با كرم ابريشم بوده . منم تا چند روز پيش مثل تو فكر مي كردم .  اما حالا اصلا اينجوري فكر نمي كنم ! اين حسم موقتيه . مي دونم . اما وقتي هست دل و دماغ كار كردن رو ازم مي گيره . نمي دونم  چرا اما يه دو سه روزي مي شه كه اينجوري شدم . همه اش به اين فكر مي كنم كه سفيد بودن مگه فايده اي هم داره ؟! اين همه آدم كه همه خاكستري يا حتي سياهن دارن مثل سفيدا زندگي مي كنن به هيچ جاي اين دنيا هم بر نمي خوره ! واسه چي انقدر تلاش مي كنم سفيد باشم . البته به هزارو يك دليل نا نوشته ته دلم به حرفام مي خندم . خودمم اينايي كه مي گم قبول ندارم . تو هم زياد جدي نگير فقط سنگ صبور باش . گوش باش .

راستش هوس كردم بانك بزنم . اين واسم شده آرزو . حس دزد بانك بودن رو مي گم . بعدش كل نقدينگي كه از بانك خارج كردمو بر مي گردونما . برام فقط مهم اينه كه اين حسو تجربه كنم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 1:10 توسط یه ستاره |